دختر کوهستان : داستانی از یک نوینده تاجیکستانی (روشن مخضوم‌زاد) – ۱

///دختر کوهستان : داستانی از یک نوینده تاجیکستانی (روشن مخضوم‌زاد) – ۱

دختر کوهستان : داستانی از یک نوینده تاجیکستانی (روشن مخضوم‌زاد) – ۱

مقدمه:

روشن مخصوم‌زاد متولد ۲۷ سپتامبر ۱۹۶۳ در ولایت سرخاندریا تاجیکستان است. این روزنامه‌نگار و نویسنده، عضو و رییس اتحادیه نویسندگان تاجکستان است. او در نشریات تاجیکستان مثل “سخن”، “سخاوت”، “تاجیکستان”، “زن و مرد”، “چرخ گردون” و “ویچیرنیی دوشنبه” خبرنگار تا سردبیر و مسوول بودهه است. نخستین داستان‌های کوتاهش از دوران دانشجویی در روزنامه و هفته‌نامه‌هایی “کُمسومول تاجیکستان”، “ادبیات و صنعت”، “پیام دوشنبه” به چاپ رسیده‌اند. برخی از کتاب‌های مجموعه داستان او عبارتند از: “عرض دل”، “قلم شناس”، “دختر کوهستان”، “سایه عشق”، “کفن کیسه ندارد” و “پول صراط”.

مخصوم‌زاد جایزه‌های مختلف کشور تاجیکستان را هم در عرصه خبرنگاری و هم در عرصه داستان‌نویسی کسب کرده است. او در سال ۲۰۱۱ با داستان “چاوانداز”، برنده جایزه بین‌الخلقی شد که اتحادیه روزنامه‌نگاران روسیه تحت عنوان “فرهنگ همزیستی” برگزار کرد. داستان‌های مخصوم‌زاد به زبان‌های روسی، قزاقی، ازبکی، ارمنی و بلاروسی ترجمه شده‌اند. خود او نیز برخی از داستان‌های نویسندگان روس و بلاروس و ازبک را به تاجیکی برگردانده است.

 داستان دختر کوهستان از مجموعه‌ای به همین نام از خط سیرلیک به خط فارسی برای مخاطبان “داستان و سفر” برگردانده شده است:

دختر کوهستان

رَوشن مخضوم‌زاد

بار اول آنها در لب “چشمه حلیمه” واخوردند. شیوه‌شناس جوان، که در دانشگاه درس می‌گفت و همزمان در تردد دفاع رساله نامزدی بود، چند روز پیش به این ناحیه دوردست کوهستان آمده، شیوه و ایجادیات دهانکی مردمش را تحقیق می‌کرد. آن روز وی با چند تن پیران یک دیه بلندکوه، که رباعیی و دوبیتی‌های زیاد می‌دانستند و از ادبیات شفاهی برخوردار بودند، صحبت آراسته، گفته‌هایشان را روی کاغذ آورده، نصف روزی به منزل خود (یک حجره موی‌سفیدی را اجاره گرفته بود) برمی‌گشت. سر راه چشمش به آب چشمه مثل شیشه شفاف افتاد و خواست سر و روی شسته، کمی دم گیرد. همین وقت از پس تل شفت اول سر رمه بز و گوسفندان نمایان شد. آنها شاید طبق عادت از پیراهه مارپیچ با سرعت تیز به سر چشمه دویده، آن را حلقه‌وار پیچانیدند. سپس دخترکی، که آواز شیره‌دارش تارفت بلند می‌گشت، در سر تل پیدا شد. جوان اول گمان کرد، که این آواز فارم از رادیو صدا می‌دهد و موسیقی‌اش پست به گوش می‌رسد. اما دخترک، شاید حضور کسی را در این موضع کم‌آدم در گوشه خیال هم نمی‌آورد، که همانا آواز می‌انداخت و در تنش کورته گمزی سرخ مثل یک دسته مشعل تل را پایین شد. کوه‌ها عکس صدایش را برگردانیده، دوچند شیره‌دار و جرنگاسی می‌کردند.

 در سر چشمه چشم دخترک به جوان افتاد و از سرودخوانی بازماند و آهسته سلام داد.

 جوان، که اول از آواز شیره‌دار و گوش‌نواز دخترک مفتون شده بود، اکنون به چهره زیبای وی دیده دوخته، لحظه‌ای خود را گم کرد. دخترک دیگر به جوان اعتبار نداده، چند قدم دورتر از چشمه منتظر آبخوری بز و گوسفندان شد. چون جانوران از آب سیر شده، یک-یک، دو-دو از چشمه دور شدند، وی نیز از دنبال آنها به راه درآمد.

-یگان ظرف نداری، آب نوشم، -به خود آمد جوان.

-چه؟ – حیران به عقب نگریست دختر.

 جوان سؤالش را تکرار کرد.

-نه، -گفت دخترک و بعد چند قدم ماند و به عقب نگریسته: -ما آب را از چشمه با کف دستان‌مان می‌نوشیم، -گفت.

 جوان از این جواب او ذوق برده، خود به خود از سوال بیجایش شرم داشت: واقعن هم، در این قله کوه که آب چشمه را با ظرف می‌نوشد.

 از بین چند روز گذشت.

 روزی جوان همان دخترک را در حولی موی‌سفید دچار آمد. وی، جوان، همراه موی‌سفید روی صفه زیر چنار نشسته چای می‌نوشید، که دخترک از دروازه درآمده، سرخم به آنها سلام داد و وارد خانه شد.

-این نبیره من، -گفت موی‌سفید، با نگاه دخترک را گسیلانیده. – همراه پدر و مادرش در کوه بالا چوپانی می‌کند. هر سر چند وقت آمده از حال من و ببی‌اش نیز خبر می‌گیرد: ببی‌اش کسل، لباس شسته نمی‌تواند، خم و راست شدنش دشوار. واقین این نبیره من کان رباعیی و دوبیتی. می‌توانی هم‌صحبت شوی.

-بسیار خوب…

-تو عجب کسب زور یافته‌ای، -گفت موی‌سفید با تبسم. – من نمی‌دانستم، که در دنیا همین خیل کسب هم هست. مگر برای همین کار معاش می‌دهند؟

-ما این بیت و افسانه و گویش‌ها را جمع آورده، تحقیق و در شکل کتاب چاپ می‌کنیم، -گفت جوان، -تا از یادها نروند…فراموش نشوند.

 -تا خلق زنده هست، فراموش نمی‌شوند، -گفت موی‌سفید. – به هر حال کار صواب می‌کنی. اگر گپت نمازی باشد و کتاب کنید، در آن شهرهای کلان نیز آدمان بهره‌ور می‌شوند.

-گل‌اندام! – نبیره‌اش را صدا کرد موی‌سفید.

 دخترک در دم در نمایان شد.

-این جا بیا. اَنه این عمکت دوبیتی و رباعیهای خلقی را جمع می‌آورده است. بیت‌های می‌خواندگیت را گوی، در دفترچه‌اش نویسد. یک نغمه دیگر هم داری، ا؟.. هو گپ می‌چیند-کو! – به جوان روی آورد موی‌سفید.

 دخترک حرفی نزد.

 -خیر، حاضر رو، به ببیت دستیاری کن، پگاه می‌نویسد. – دخترک را جواد داد موی‌سفید.

 روز دیگر آنها – موی‌سفید، جوان و دخترک – در روی صفه نشسته صحبت آغازیدند. دخترک یک-یک دوبیتی و رباعی‌های می‌دانستگیش را می‌خواند و جوان درکاریش را در لینته دیکتفان ثبت می‌کرد. هرچند اکثر این رباعی‌ها را، که خاص مردم همین منطقه است، وی کیها ثبت کرده بود، دخترک را از خواندن آنها منع نمی‌کرد و خود را چنین وانمود می‌ساخت، که هر چیزی از دهان گوینده می‌برآید، او ثبت دارد. جوان می‌خواست دخترک ساعت‌ها دوبیتی خواند، چون که عاشق آواز وی گشته بود. دخترک گاها بی‌اختیار بعضی دوبیتی‌ها را به جای قرائت زمزمه می‌کرد.

 موی‌سفید از پس کارش سوی کاهدان رفت و جوان دفترچه کیسگیش را پوشیده، به دخترک روی آورد:

-در صنف چندم می‌خوانی؟

-نمی‌خوانم. تا صنف هشت خواندم…

-لیکن عجب…آواز خوبی داری، اگر شهری می‌بودی، کیها مشهور می‌گشتی.

-چه خیل مشهور می‌گشتم؟

 -حافظ نامار می‌شدی. تو باری آواز خودت را در لینته مگنیتافان ثبت کرده، گوش ده. در خانه‌تان مگنیتفان هست؟-نه.

-در دیهه‌تان چه؟

-هست، دوگانه‌ام دارد، ما گاها همراه گوش می‌کنیم.

 -کرا گوش می‌کنید؟

-ستاره را.

-کدام ستاره را؟

-مگر شما ستاره را نمی‌دانید؟ از بین حافظان من بیشتر او را دوست می‌دارم. آوازش فارم…در دیهه‌مان همه ستاره را گوش می‌کنند. وی در باره زن بی‌فرزندی که در سر گهواره کودک خیالا یافته‌اش اله می‌گوید، سرود می‌خواند. همه گریه می‌کنند.

 جوان دیکتافان دستش را به کار آماده کرده، گفت:

-من حاضر آوازت را ثبت می‌کنم. بخوان.

-نه- … شرم می‌دارم.

-حافظ باید شرم ندارد.

-نه.

-اختیارت، -جوان به دخترک طرز استفاده دیکتافان را نشان داد. – خودت، که تنها ماندی، آوازت را ثبت کن.

 دخترک راضی شد.

-می‌خواهی حافظ شوی، در قصرهای کلان، در حضور صدها آدمان سرود خوانی. مخلصان همیشه گلدسته تقدیمت کنند. -…

-از تو حافظ خوب می‌برآید. اما در این سنگستان ترا که گوش می‌کند…

 بعد از آن روز قریب طول یک ماه دخترک با هر بهانه تیز-تیز به خانه بابایش می‌آمد و با جوان هم‌صحبت می‌شد. موی‌سفید گاها در خانه‌اش بود، گاها دنبال کارش می‌رفت. اگر باشد هم، به صحبت آنها خلل نمی‌رساند. وی خرسند بود، که نبیره شعردانش مشکل عالم شهری را آسان می‌کند. جوان نیز از دیدار دخترک شاد می‌شد، بهر گردآوری رباعیی و دوبیتی به هیچ کجا نمی‌رفت، به کسی وعده دیدار داده باشد هم، به روز دیگر موقوف می‌گذاشت. صحبت آنها از هر در بود. بیشتر دخترک از حیات شهریان، روزگار حافظان دوستداشته‌اش سؤال می‌کرد و جوان یگان سال او را بی‌جواب نمی‌گذاشت. پیش خود در باره حافظان قصه‌ها می‌بافت، از حیات شهریان حکایت‌های شوق‌انگیز می‌کرد. وی حس می‌نمود، که بی‌اختیار به دخترک دل می‌بازد، اما درحال این اندیشه‌ها را از سرش دور می‌انداخت. او می‌خواست از دخترک حافظ نامدار تربیه کند. حتی خیالا تصور می‌کرد، که چطور وی – حافظ مشهور- در حضور هزاران مخلصانش نام او را چون استاد نخستین خود به زبان می‌آرد.

 روزی جوان به دخترک گفت:

-می‌خواهی همراه به شهر برمت؟ در مکتب موسیقی تحصیل می‌کنی، آوازت را برای رادیو ثبت می‌کنیم.

-که مرا رفتن می‌ماند؟ – گفت دخترک ملولانه. – ما در آنجا یگان خویش و تبار نداریم، در خانه که زندگی می‌کنم؟

 -در خانه من، -درحال جواب داد جوان. – همراه زن و دخترچه‌ام…من با بابای و پدرت گپ‌زنان می‌کنم. بابایت را همراه می‌بریم.

 -خیر، -گونه‌های دخترک لاله‌گون گشتند.

 جوان به این عمل جدی عزم کرد، اما جرات با موی‌سفید در این خصوص گپ زدن نداشت. هرچند پدر دخترک را باری هم ندیده بود، از صحبت موی‌سفید پی می‌برد، که او مثل دیگر ده‌مرده‌ها دغل و عصبی است. »چه خیل به آنها می‌گویی، که من دخترتان را به شهر می‌برم، -می‌اندیشید جوان به خود. – با مردم کوهستان شوخی کرده نمی‌شود« .

 وقت بازگشت جوان نیز فرا رسید. وی هنگام خیر و خوش بار دیگر به دخترک وعده داد، که پیش از سرشوی امتحان‌های قبول در دانشگاه‌ها می‌آید و او را همراه بابایش به شهر می‌برد.

-من به تو مکتوب می‌نویسم، -گفت جوان در ملاقات آخرین به دخترک. – کتاب می‌فرستم، تا به امتحان‌های قبول آماده شوی.

-مگنیتفان چه؟

-هه، مگنیتافان هم می‌فرستم، -گفت جوان و از جامه‌دانش کتاب غزل‌های هلالی را برآورده به دخترک داد. – غزل‌هایش را ازیاد کن، لازم می‌شود.

 جوان رفت.

 دخترک اکنون روزدرمیان یک فرسخ راه را پیموده، پاچته را خبر می‌گرفت. اما هر روز ناامید برمی‌گشت. »اگر حاضر پیش راهم مرد برآید، مکتوب می‌گیرم، اگر زن برآید – نه«، -راهروان فال می‌دید وی. گاها زن می‌برآمد و گاها مرد. اما از مکتوب جوان درک نبود. دخترک گاها غمگین و گاها شادمان به امید بین خانه و پاچته چون ماکو رووا می‌کرد.

 بهار بود، تابستان آمد. آخرین گل‌های بهاری خزان گشتند و طبیعت جامه‌اش را عوض نمود. دخترک قریب هر شب شهر را خواب می‌دید: کوچه‌های چراغان و قصرهای باحشمت پُر از تماشابین را خواب می‌دید دخترک. وی در صحنه سرود می‌خواند و آنها گلبارانش می‌کردند. دخترک از شادی یک قد پریده بیدار می‌شد و خود را اندرون خانه پستک سنگین دیده، باز به غم می‌پیوست. »کاش او نمی‌آمد و من وی را نمی‌دیدم… حکایه‌هایش را در باره شهر نمی‌شنیدم… کاش وی آوازم را نمی‌شنید و در باره مکتب حافظپروران و تالارهای پُر از تماشابین لب نمی‌گشاد. چرا آمد، خدایا!« دخترک می‌خواست جوان خواب و خیالی باشد و او هوای شهروی و حافظشوی را فراموش کند. اما نمی‌توانست. وی خود بی‌خبر در ضمیرش دنیای دیگری را غنجانیده بود. اکنون کوهستان برایش تنگی می‌کرد، دلش شهر کلان می‌خواست. از همه دردآورش روزهای آخر تیز-تیز به الم از دل می‌گذراند، که در این سنگستان عمرش بیهوده می‌گذرد و آواز شیره‌دارش حیف می‌شود.

 روزی به خانه آنها خواستگارها آمدند و همه در تردد طوی افتادند. دخترک دیگر به خود جایی نشست نمی‌یافت. به قله کوه‌های بلند، که به قول جوان شهر پس آنها واقع بود، دور و دراز می‌نگریست و می‌خواست پرواز کند. هر روز آفتاب از پس کوه آهسته-آهسته رخ می‌نموده را جوان پنداشته، سلام می‌داد. می‌خواست فریاد کند: »بیا، بیا، آرزوهایم برباد می‌روند. بیا، بیا، که تنهای تنهایم.« دخترک تا روز آخرین امیدوار بود، که جوان می‌آید، یا هیچ نباشد مکتوبی می‌نویسد. اما از جوان درک نبود، نیامد مکتوبش هم.

 روز طوی دختر ناعیان از خانه برآمد و با پیراهه‌ای که بار آخرین جوان جانب شهر رفته بود، به راه افتاد. اول آهسته-آهسته می‌رفت. چون از دیهه برآمد، در دامن تل قدم‌مانیش را تیزانید. تل بلند را بالا شد و نفسش را راست گرفته، به عقب نگریست و پدرش را شناخت، که سوی وی اسپ می‌راند.

 اکنون دختر در پیراهه مارپیچ می‌دوید و می‌دوید. به خار و درختان و تیغه سنگ‌ها، که دست و پای و رویش را می‌خراشیدند، اهمیت نداده می‌دوید. رویمال سرش به شاخ درختی درماند، سرلوچ پیراهه را نشیب شد. از قفا آواز پدرش پیوسته به گشش می‌رسید:

-گلند-آ-عام! ایست!

 دختر سراسیمه خواست از شخ نشیب شود، اما سنگ بیجای زیر پایهش لغژید و سرازیر افتید…

 وقتی پدر به لب شخ رسید، دخترش را در پایین خوابیده دید. سنگ تیش‌مانندی به فرق سرش فرو رفته بود. چند قدم دورتر از جسد بوغچه کورته و رویمال‌هایش پهن و پریشان…کتابی، که در یک صحیفه‌اش چند قطره خون چکیده بود، گشاده می‌خوابید. باد گرمی وزیده، گویا با صحیفه‌های آن بازی می‌کرد.

-نه! گل‌اندام! – آواز انداخت پدر، با کف دستان سرش را داشته.

-گلند-آ-عام! – عکس صدایش را برگردانیدند کوه‌ها.

 این ساعت انور یعقوب در صنفخانه برهوای دانشگاه دوبیتی از دهان دخترک شنیده‌اش را با آواز بلند می‌خواند: سر کوه بلند فریاد کردم…”

توسط |2019-06-10T23:48:45+04:30ژوئن 9th, 2019|داستان کوتاه|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید