یادداشت‌های سفر : از هرات تا کابل (محمد صالحی) – ۱

//, روایت‌ فرهنگ‌ها و آداب و رسوم/یادداشت‌های سفر : از هرات تا کابل (محمد صالحی) – ۱

یادداشت‌های سفر : از هرات تا کابل (محمد صالحی) – ۱

از هرات تا کابل

شما مهمان هستید، بروید بخیر!

قامتی می‌بینم با ریش‌های بلند، صورتی پوشیده و اسلحه به دست

محمد صالحی

مقدمه:

محمد صالحی  روایتگر سفر است. او ایرانگردی و جهانگردی می‌کند. نثر خوبی در نوشتن یادداشت‌های سفرهایش دارد. در این بین گاهی نیز تلنگری می‌زند به پیوندها و تفاوت‌های جوامع و محیط‌های مختلف. به عقیده خودش با سفرها آدمی از رویایی به رویای دیگر می‌رود. کوله‌گردی می‌کند چه شیراز و بوشهر باشد، چه ویتنام و افغانستان. در زمستان ۱۳۹۷ او عازم افغانستان شد. چند یادداشت کوتاه از این سفر برای مخاطبان ماهنامه داستان و سفر انتخاب شده است.

یک)

در کوچه پس کوچه‌های هرات قدم می‌زنم و گویی از ایران فاصله چندانی نگرفته‌ام، چوک گل‌ها بوی همان میدان فردوسی خودمان را با دلالان ارز می‌دهد. روز چهارم سفرم در هرات در حالی می‌گذرد که عقب یک ماشین قوماندان (پلیس) تعدادی زخمی می‌بینم، شوکه شده‌ام و هم‌سفرم که باید از او کتابی بنویسم برای آرام کردنم می‌گوید چیزی نبود.

‌این حادثه تصمیم مرا برای سفر زمینی ۲۰ ساعته هرات تا کابل کمی سست می‌کند، اما اگر قرار بود از فراه، هلمند و قندهار رد نشوم و به کابل برسم این سفر برایم چندان معنایی نداشت کوله‌پشتی‌ام را به هم‌سفرم می‌دهم تا در مسیر شک‌برانگیز نباشد، لباس‌هایم را در گونی می‌ریزم و لباسی افغانستانی که از دوست هراتی‌ام قرض گرفته‌ام را می‌پوشم.

ساعت یک شب خود را به سیصد سه می‌رسانم. سیصد سه نه اسم یک خیابان است نه یک آدرس؛ همان اتوبوس بنز المان است که سال‌ها پیش وارد افغانستان شده، تکت ۹۰۰ روپیه‌ای را به کلینر (شاگرد اتوبوس) می‌دهم.

فقط دو ساعت از هرات گذشته‌ام که با مزخرف‌ترین جاده دنیا مواجه می‌شوم ۲۰ ساعت در این جاده با استرس طالبان و داعش.

تقریباً ولایت فراه را رد کرده‌ایم، پسربچه‌ای که کلاه بندری سر دارد حالش بد شده و در کف اتوبوس بالا می‌آورد طولی نمی‌کشد که نفرات بعدی هم. در ادامه راه پسر کاری می‌کنند که فضای اتوبوس غیرقابل تحمل است، گویی فقط برای من ادامه دارد.

دو) 
سرد است، دم‌دم های صبح شده و من در نیم متر فضا درحالی‌که زانوهایم خشک شده و دستانم را از شدت سرما در جیب کرده‌ام در اتوبوس چرت می‌زنم، جاده آنقدر خراب است که ایستادن اتوبوس را متوجه نمی‌شوم، با صدایی که حس می‌کنم پشتو است چشم‌هایم را باز می‌کنم.

قامتی می‌بینم با ریش‌های بلند و صورتی پوشانده و اسلحه به دست که خم شده تا سرش به سقف اتوبوس نخورد. تمام خاطراتم را به یاد می‌آورم و دلتنگ می‌شوم، زبانم خشک می‌شود ولی می‌دانم که باید جواب بدهم؛ عبدالرسول هستم از ایران رد مرز شده‌ام (رد مرز به کسانی می‌گویند که قاچاقی وارد ایران می‌شوند و بعد دستگیر)

دوباره می‌پرسد از کدام ولایتی؟

مه از مزارم!

لهجه جنوبی‌ام که سال‌ها در شهرهای دیگر مورد تمسخر دیگران بود، به کمکم می‌آید.

سه)

چند روزیست که در کابلم، درب خانه میزبانم را باز می‌کنم و با عطر نانوایی سرک تَیمَنی سرمست می‌شوم، قرص نانی می‌خرم.

یک نان گپی نیست لالا جان، برو بخیر!

با کمی پیاده‌روی به چهارراه حاج یعقوب می‌رسم و با بوی بولانی (غذای خیابانی) یاد کلانه کردستان می‌افتم.

میان انبوه ماشین‌ها منتظر تاکسی لینی (خطی) ایستاده‌ایم که موتورسیکلتی خلاف جهت با سرعت هرچه تمام از لابلای ماشین‌ها خود را به ما می‌رساند و سعی می‌کند گوشی هم‌سفرم را از دستش در آورد. کارش مرا به تهران می‌برد هرچند مهارتش به اندازه دزدان وطنی نیست و ناکام می‌ماند.

تاکسی لینی را سوار شده‌ایم. نوا دستش را از درد گرفته و برای خلیفه (راننده) توضیح می‌دهد که چه اتفاقی افتاده است. پیرمرد ژنده‌پوشی کنارم نشسته که سرفه‌های مداومش نشان از چرکی قدیمی دارد. سمت چپم اما جوانی زیبا نشسته و به حرف‌های نوا گوش می‌کند. از ماشین که پیاده می‌شویم کرایه را جوان حساب می‌کند و می‌گوید: شما مهمان ما هستید، بروید بخیر!

به چوک کمپنی که فکر می‌کنم company باشد می‌رسیم، پرسان پرسان به دنبال محل مراسم جنگ خروس می‌گردیم، یکی‌یکی کوچه‌های باریک و شلوغ را رد می‌کنیم، در کوچه‌ای باریک به درب کوچکی می‌رسیم که یک قوماندان ایستاده است. نفرات قفس به دست را می‌بینم که وارد می‌شوند، قوماندان نوا را که می‌بیند عصبانی می‌شود و می‌گوید سیاسرها نمی‌توانند وارد شوند. با پادرمیانی بقیه وارد می‌شویم. یکی صندلی خود را به ما می‌دهد، یکی می‌خواهد چایی مهمانمان کند. یکی هم سعی دارد آدرس مسابقه فردا را به ما بدهد. غیور مردمی هستند مردم این دیار.

وارد که شدیم دیدیم جنگ کبک است.

چهار)

آقای محمد! یک‌بار دیدمش!

کی رو دیدی یاسین‌جان؟

روبروی هندوکش نشسته‌ام و حرف‌های یاسین پسر پشتون که در ولایت تخار میزبان‌مان بود فکر می‌کنم. تنها که می‌شویم از عاشق شدنش با دختر هزاره می‌گوید. اولین بار است از عشقش با کسی حرف می‌زند. حتی دختر هم نمی‌داند که معشوقه‌ای دارد. صدای یاسین لرزان است و نگاه نگرانش به درب نیمه‌باز که نکند کسی عاشقی‌اش را بداند.

درد دل‌های زینب خبرنگار هراتی را به یاد می‌آورم. زینب هم عاشق بود ولی ترس را کنار گذاشته بود. او عاشق درس خواندن، عاشق مستقل بودن بود. روزی تصمیم به جنگیدن با پدرش گرفته بود. در نتیجه جنگ (انتخاب بین خانواده و مدرسه)، دانشگاه را انتخاب کرده بود اما حالا هر دو را داشت.

تو هم باید بجنگی یاسین…

منتظر جواب یاسین که صدای پایی لب‌های یاسین را خشک می‌کند، پدرش وارد اتاق می‌شود و من بدون درنگ می‌پرسم اینجا ازدواج پشتون و هزاره امکان دارد؟ نگاهش مرا می‌ترساند و یاسین را ناامیدتر می‌کند…

زمستان ۱۳۹۷

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید