نهنگ آب‌های خرد : داستانی از یک نویسنده ایرانی (آرش محمودی سرداری) – ۱

///نهنگ آب‌های خرد : داستانی از یک نویسنده ایرانی (آرش محمودی سرداری) – ۱

نهنگ آب‌های خرد : داستانی از یک نویسنده ایرانی (آرش محمودی سرداری) – ۱

مقدمه:

آرش محمودی سی و خورده‌ای سال بیشتر ندارد ولی به یقین یکی از بهترین نویسندگان آینده ایران است، فقط هنوز صدای داستان‌هایش درست و حسابی در نیامده چون تازه دارد کتاب اولش را منتشر می‌کند. ظهور یک نویسنده عالی‌قلم را باید از همین الان به ادبیات داستانی زبان پارسی و مخاطبان حال و آینده آن تبریک گفت.

او برنده جوایز داستان کوتاه متعددی در ایران است. ماهنامه داستان و سفر مفتخر است که داستان “نهنگ‌ آب‌های خُرد” از این نویسنده را برای اولین بار منتشر می‌کند. این داستان برگزیده جایزه ملی داستان کوتاه ورزیل است.

نهنگ آب‌های خرد

آرش محمودی سرداری

هیچ‌چیز توی این دنیا به اندازه‌ی تصادف با اتوبوس وحشتناک نیست. انگار که توی دلِ نهنگی گیر افتاده‌ای. همه جا بی‌نور و سرد است. فقط مخمل قرمز و سیاهی را حس می‌کنی که پیچیده به تن ات. وسط اقیانوس تاریکی و یکهو صدای جیغ وال‌ها بلند می‌شود. بعد انگار چند تا کوسه‌ی شکارچی حمله می‌کنند به نهنگ و می‌پیچند به هم. تو مثل موجودی پلاستیکی و ناچیز، مدام به دیواره‌های نرم و سفت می‌خوری. دردش آن‌قدرها نیست اما گیج‌ات می‌کند. شکارچی‌ها وارو می‌زنند و غلت می‌خورند؛ و انگار این نهنگ است که تسلیم می‌شود و تکه‌ای از پهلوش دریده می‌شود. آب شور و سیاه اقیانوس راه می‌کشد تو. چیزی نمانده تا خفه شدن‌ات و راه فراری هم نیست. نهنگ تکان می‌خورد و جیغ می‌کشد. خونابه و بوی تند زُهم همه جا را گرفته. نهنگ از تقلا می‌افتد و کف اقیانوس آرام می‌گیرد. آب آرام آرام بالا می‌آید. هنوز نهنگ مرده نمرده، کرم‌های بی‌صورت و بی چشم. بو کشیده‌اند و راه باز کرده‌اند. افتاده‌اند به جان  لاشه‌ی نهنگ. قدری که می‌گذرد کرم‌ها تو را هم پیدا می‌کنند و دورت حلقه می‌بندند. راه نفوذ زیاد است. شاید از لای دکمه‌های آستین‌ات جا باز کنند و شروع کنند به جویدن‌ات…

****

گیر افتاده‌ام. امروز سیزده اردیبهشت‌ماه. ساعت هفت صبح است و من تو یکی از فرعی‌های خلوتِ دشتستان، منتظر دکتر قاسمم.

دیروز فرصت نکردم حرفی بزنم؛ اما حالا تا دکتر بیاید بیست دقیقه‌ای وقت هست. ترانه‌ای از لئونارد کوهن گذاشته‌ام و کوهن، صدای لَوَند و خش‌دارش را ول داده توی اتاقک ماشین. صندلی را خوابانده‌ام و ملافه‌ی سفید را تا روی پیشانی برده‌ام و دراز و پهن شده‌ام. دارم به معنای بعضی بیت‌های این ترانه فکر می‌کنم که چقدرخوب انتخاب شده »به خاطر تو، رباخوار یهودی می‌شوم…و پادشاه پیر از خود راضی را…که به شکار می‌رود، ورشکست می‌کنم…و پایان می‌دهم این سیر را« هووو این ترانه‌اش خیلی خوب است.

 البته آن‌قدرها هم که پیداست وضع خوبی ندارم. تو همین یک ماه گذشته، روزگار ور دیگرش را رو کرده و پشت هم دارد اتفاقات تخم…یا اگر بخواهم مؤدبانه بگویم، عجیب و غریبی می‌افتد. یک ماه پیش، شرکت دارویی که در آن مشغول بودم را پلمب کردند. من و دو نفر دیگر مسئول خرید بعضی از چیزهای خارجی بودیم. دلیل پلمب هنوز معلوم نشده. می‌گویند سهامدارانش به یک جاهایی وصل بوده‌اند. خلاصه خانه‌نشینمان کردند و گفتند به‌محض حل و فصل مشکل، خبر می‌دهند؛ که تا حالا خبری نشده…چند روز بعدش از کمپانی زنگ زدند و گفتند ماشین حاضر است و باید بروم تحویلش بگیرم. اول خواستم نروم و حواله را پس بدهم. ولی بعد فکری به ذهنم رسید؛ و این شد که حالا آژانس شده‌ام؛ اما نه برای هر مسافری. فقط خط‌های ویژه و مسافرهای دانه درشت…قرار بود بعدِ تحویل گرفتن ماشین، بار کوله را ببندیم و با بچه‌های شرکت برویم نزدیکی‌های کویر ستاره‌ها را رصد کنیم. از آنجا هم برویم بندر؛ اما شرکت که تعطیل شد همه چیز مالیده شد. راستش پول خوبی می‌گرفتم از شرکت و حالا که مواجبم قطع شده، کنار آمدن با شرایط کمی سخت است. باید دلیلش را از دکتر قاسم بپرسم که ردیف شدنِ این همه اتفاق ریز و درشت به ذرات بنیادین و فیزیکِ کوانتم ربط دارد یا نه!

 مثل روزهای گذشته دارم صدام را با رکوردر دالبیِ ماشین ضبط می‌کنم. یک عادت قدیمی است. از دوران خوابگاه جا مانده که با واکمن صدای بچه‌ها را می‌گرفتم و یادگاری برمی‌داشتم. نمی‌دانم هم آن‌وقت‌ها از کی شنیدم که می‌گفت علی‌اشرف درویشیان راه می‌افتاده بین مردم و صداشان را ضبط می‌کرده. بعد صداهای ضبط شده را پیاده می‌کرده رو کاغذ و برمی‌داشته تا شاید تو یکی از داستان‌ها به کارش بیاید. این خاطره را که شنیدم کرم افتاد به جانم و چند بار امتحان کردم و با بچه‌ها خندیدیم. بعد دیگر عادتم شد. البته از دانشگاه که کشیدم بیرون، کمرنگ شد و از یادم رفت؛ یعنی دل و دماغش را نداشتم ولی حالا یک دکمه‌ی مخفی اینجا هست که می‌شود فشارش بدهی و صداها را بگیری… ماشینم مگانِ یخچالیِ فرانسوی است. شیشه‌های دودی سبز رنگی دارد که رخ می‌دهد به نمای داخلی. رکاب خوبی هم دارد؛ یعنی من کلن ماشین‌های فرانسوی را دوست دارم. یک‌جوری حس آرامش و صلح می‌دهند به آدم. یک ماه است از کمپانی تحویلش گرفته‌ام و هفته‌ای می‌شود که فهمیده‌ام سیستم ضبط حرفه‌ای و جالبی دارد که به سنسورهای کوچکی در چهارطرف ماشین وصل می‌شوند. اینکه چرا این امکانات را برای مدلِ غیرسفارشی‌شان گذاشته‌اند نمی‌دانم. توی سایت نمایندگی هم که رفتم هیچ اشاره‌ای به این قابلیت نشده بود. از آنروز تا حالا دارم حرف می‌زنم و پوشه بندی می‌کنم صداها را. گاهی هم که مسافر خوش‌صحبت و طنزی بخورد به پست ام صداش را ذخیره می‌کنم وقت‌های تنهایی گوش می‌دهم برای خودم؛ یعنی از هرکجا که حرف بزنی، صدا را مثل عقاب می‌قاپد و ذخیره می‌کند؛ و فایلی که تحویل می‌دهد، عجیب حرفه‌ای و زلال است. انگار که توی استودیو حرف می‌زنی. پی بردن به راز رکوردر، خودش قصه‌ی مفصلی است…

گفتم که گیر افتاده‌ام. هرچه خواستم یک‌جوری در بروم نشد. حالا آمده‌ام دنبالش. دکتر قاسم را می‌گویم. دیروز هم آمده بودم. تازه پیدایش کرده‌ام. پیدا کردن دکتر قاسم هم فکر می‌کنم در ادامه‌ی همان اتفاقات عجیب است. باید برسانمش دانشگاه؛ یعنی قرار شده هر روز ببرمش دانشکده‌ی فیزیک و اگر کاری پیش آمد برایش انجام بدهم…آنجا تدریس می‌کند. یکی دو سالی می‌شود از ایتالیا برگشته و مشغول درس و دانشگاه شده. پریروز توی فرودگاه دیدمش، وقتی از اصفهان برمی‌گشت. رفته بودم مسافرهای خارجی تور بزنم. قیافه‌اش زیاد دست‌نخورده اما سر و ریشش جو گندمی ‌شده و نمره‌ی عینکش هم یکی دو شماره زیاد کرده. صداش اما همان‌طور مانده، ظریف و تو دل برو. اول که دیدمش خواستم سرِ خر را کج کنم اما نشد. رخ به رخ شده بودیم دیگر. نگاهمان که قفل شد روی هم کمی مکث کردیم و بعد نزدیک هم شدیم. دکتر عینکش را برداشت و گفت: ها. تو باید صادق کُرده باشی! گفتم دهنت سرویس دکتر. عجب حافظه‌ای داری! بعد دقیق شد توی صورتم و گفت: این جای چاقو چی است توی پیشانی‌ات؟ قبلاً که نبود…گفتم جایِ چاقو نیست. این جای باله‌های موبی دیک است…گفت: آدم مگر با نهنگ‌های سفید گلاویز می‌شود؟! گفتم تقصیر از من نبود…

تا نیمه‌شب باهم بودیم و قرار شد هر روز بروم دنبالش؛ و حالا بعد از کلی کلنجار رفتن و این پا آن پا کردن، دو روز است می‌آیم؛ یعنی همین امروز را خدمتش هستم. دیگر دنبالش نمی‌آیم…

خب این هم از دکتر قاسم. دارم می‌بینم اش. از خانه بیرون زده و خوش‌تیپ کرده. کوله‌اش را دست گرفته و حالت چهره‌اش جوری است انگار خدا پسری کاکل‌زری بهش داده. خب حق دارد این‌طور باشد. چیزهایی که من دیدم او ندید…لبخندی می‌زند و دست تکان می‌دهد. الان باید رکوردر را خاموش کنم و فایل را ذخیره کنم. دکتر همان موقع هاهم بدش می‌آمد از ضبط کردن‌های بیخودی. بدش می‌آمد از اینکه بفهمد کسی گپ‌های بچه‌ها را ضبط می‌کند… و البته گفته باشم که این فایل‌ها را برای آرشیو شخصی ضبط می‌کنم و استفاده‌ی دیگری ندارد…

****

من و قاسم ورودیِ یک سال بودیم. رتبه‌هایمان باهم فرق می‌کرد و فاصله‌مان از هم زیاد بود. او به قول بچه‌ها یک تیکه مغز بود که دست و پا درآورده! من رشته‌ی ریاضی بودم و او فیزیک. ترم‌های اول چند تا واحد مشترک داشتیم باهم و همین باعث شد رفاقتی شکل بگیرد. البت رفاقت که نمی‌شود گفت. دکتر قاسم تنها نبود. آرمان و رضا و بردیا و امیر خدابیامرز هم بودند. مریم و رویا و پریسا و چند نفر دیگر هم بودند که این‌ها اصلاً وقت و فرصت رفاقت نداشتند. بعد هم که من سرِ ترم پنجم با یک وضع داغان ول کردم و از شریف زدم بیرون و دیگر هیچ‌کدام را ندیدم… خلاصه دوستی کمرنگی بود، در همین حد که اسم همدیگر را فراموش نکنیم و گاهی با هم توی سلف˚ غذایی بخوریم… دکتر توی فرودگاه گفت: می‌دانی تو را از کی ندیدم؟ گفتم از اسفند هفتادوشیش به آن‌طرف… کمی مکث کرد و آرام گفت: آره. راست می‌گی…

****

من گفته بودم اتفاقاتی دارد می‌افتد که سر و ته ندارد… الان آخر شب است. همان سیزدهم اردیبهشت‌ماه. روز نحسی بود. اتفاقی که امروز توی دانشگاه افتاد به قدری باورنکردنی است که مخ‌ام گوزیده… ببخشید واقعاً واژه‌ای که بتواند حق مطلب را ادا بکند پیدا نکردم براش… صبح که دکتر قاسم را رساندم دانشگاه قرار شد سر ظهر بروم دنبالش که ناهار را باهم باشیم و خاطره زنده کنیم. خواستم بگویم من آدم خاطره بازی نیستم دکتر. مرده شور خاطرات را ببرند. نگفتم. گفتم دلخور می‌شود. ولی خوبی‌اش این بود که می‌شد سر ناهار با حوصله بهش بگویم دیگر نیستم و مثلاً بهانه‌ای در بیاورم… همان کاری را کردم که او می‌خواست و رفتم دانشگاه؛ اما وقتی دکتر آمد خیلی کلافه و سردر گم بود. همه‌ی حرف‌هامان را انگار از یادش برده بود. مثل جنازه‌ها سوار شد و کز کرد کنار پنجره و ازم خواست فقط از دم دانشکده دور شوم. تو مسیر بعد از چند دقیقه سکوت، یک قلپ آب خورد و گفت که از تدریس منع شده و اجازه‌ی سر کلاس رفتن را ندارد. بعد از یک سال و نیم تدریس…زدم رو ترمز و نگاهش کردم. خبری از شوخی و این‌ها نبود. دلیلش را پرسیدم گفت خودش هم نمی‌داند چه خبر شده و مسئولین دانشگاه رو چه حسابی خلع اش کرده‌اند. گفتم آخر همین‌جوری الکی و بی‌مقدمه که نمی‌شود. حتماً اتفاقی افتاده…این‌طور که می‌گفت، مخ شاگردهاش هم بعد از شنیدن خبر، مثل من شده بود و همه شوکه شده بودند. گفت توی جلسه بررسی صلاحیت، بعد از هزارتا سوال، ازش پرسیده‌اند؛ اگر سر کلاس، دانشجوها استادی را مسخره کنند چه می‌شود؟…گفتم یا شاه خراسان…چه سوالِ مسخره‌ای.

گفتم هنوز هم که سیستم فکری‌شان گه در گه است. دکتر قاسم جواب داده بود، اگر مسخره‌ام کنند، ازشان تشکری می‌کنم و رد می‌شوم. آن‌ها هم گفته بودند؛ خب به‌سلامت. شما رد شدید. همین…گفتم بیشتر به شوخی می‌ماند. حتماً خواستند باهات شوخی کنند. گفت اصلاً…

 چند ساعت پیش، دکتر قاسم را رساندم خانه و نشستیم باهم نسکافه‌ی تلخ خوردیم. سعی کردم کمی دلداری‌اش بدهم. او هم وانمود می‌کرد اتفاقی نیفتاده ولی حسابی فکری شده بود. با این اوصاف و حکم قطعی که دانشگاه داده فکر می‌کنم به همین زودی کارم با دکتر قاسم تمام شد. بهتر؛ اما بهش قول دادم که تنهایش نمی‌گذارم و اگر کاری داشت می‌تواند رو من حساب کند؛ که بعید می‌دانم پای قولم بمانم. دو روز دیگر سیم کارتم را عوض می‌کنم و همه چیز تمام می‌شود.

*****

 فکر می‌کردم دکتر قاسم بعد از رد صلاحیت، لول می‌شود توی خانه و حداقل یک هفته غمبرک می‌زند و بعد هم می‌رود دنبال یک کار دیگر. یا نهایتش وقتی ببیند راه نمی‌برد به‌جایی، چمدانش را جمع می‌کند و دوباره برمی‌گردد به همان ایتالیای کوفتی. مثل همه‌ی بچه‌های شریف که زدند به چاک. مثل مریم که الان دارد آن‌طرف دنیا زندگی‌اش را می‌کند… اما هنوز بیست و چهار ساعت نشده زنگ زد و گفت باید برویم دانشگاه. سرحال و سر کیف بود. فکر کردم کارش جور شده، گفتم چه شده؟ گفت هیچی، ولی دلیل‌شان قانع کننده نبوده و فکر می‌کنم می‌شود رای شان زد و از این حرف‌ها… رفتم پی‌اش و سوارش کردم. ترافیک بود و تا از دشتستان برسیم دانشکده، یک‌ساعتی را تو شلوغی ماندیم. دو سه ساعتی را هم دکتر رفت برای مذاکره. وقت برگشت اما شبیه آدم‌هایی نبود که کارش راه افتاده. خسته و کوفته ولو شد رو صندلی و دکمه پیرهنش را باز کرد. راه افتادم و پخش را روشن کردم. لئونارد کوهن بود. ترانه‌ی  بانو را داشت می‌خواند. با کوهن زمزمه کردم و دکتر خندید. «خودم شکارچی‌ها را دیده‌ام که در چین و شکن پیراهنش زانو زده‌اند…و او به خواب خود هم راهشان نمی‌دهد» دکتر قاسم پیاده‌رو را دید می‌زد و مردمی که آرام از کنارمان رد می‌شدند. با آن سر و صورت جو گندمی قیافه‌اش شبیه نهنگِ عینکیِ سفیدی شده بود که میان اقیانوس گیر افتاده و در محاصره کاپیتان ایهب و هم‌دست‌هاش چرخ می‌زند. همین را به خودش هم گفتم؛ و او تا مقصد به تشبیه ام خندید.

****

نزدیک به یک ماه و نیم از اولین دیدارم با قاسم گذشته و بزرگ‌ترین عیب دکتر این است که زیاد سوال می‌پرسد. این عادتش را ترک نکرده هنوز. مثل بچه‌های پیش فعال می‌ماند. هی گیر می‌دهد و سوال می‌پرسد. بعد از توی جواب‌هات هم سوال در می‌آورد. همه را کلافه کرده. امروز تو مسیر وزارتخانه، پرسید که چرا وقت‌های استراحت این ملافه‌ی سفید را می‌زنم رو خودم. یا چرا آن‌قدر لئونارد کوهن گوش می‌دهم. اولی را گفتم مهم نیست اما جریان پی بردن به رکوردر ماشین را برای اش گفتم. خواستم پرتش کنم و کمی خوش بگذرد. دکتر قاسم کلی قهقهه زد و بعد تأسف خورد که چرا پیرمردٍ عصبانی، مثل آدمیزاد نگفته حرف حسابش چی است و چه می‌خواهد. هرچه گفتم پیرمرد چه گفته؟ زیر بار نرفت که حرف‌های پیرمرد را ترجمه کند…این پیرمرد که می‌گویم همان کاشفِ رکوردر است. پیرمردِ قدبلندی بود. کلاه شاپو گذاشته بود و عینک دودی »پِرسول« زده بود. ته ریش آنکاردی داشت. از فرودگاه می‌بردمش طرف‌های تجریش. گفتم: می‌دانستید پرسول˚ مارکِ محبوب علی حضرت بوده؟! انگار از حرفم خوشش آمد. با همین سوال سر حرف را شکافتم ولی زیاد گرم نگرفت. فقط فهمیدم از ایتالیا آمده و قرار است چند تا ملک بفروشد و برگردد. وسط راه بودیم که بنزینمان تمام شد. من همیشه یک چهار لیتری با خودم دارم. عادت دوران جنگ است. آقام موقع فرار فرار، اول چهار لیتری بنزین را چک می‌کرد بعد می‌زد به دل کَش و کوه‌های کرمانشاه. خلاصه پیاده‌ شدم و باک را که پر کردم، دوباره راه افتادیم؛ اما حس کردم پیرمرد تو همین فاصله از چیزی ناراحت شده و خیلی هم عصبی است. گفتم حتماً تلفنی با کسی حرفش شده. ازش پرسیدم اما اصلاً جواب نداد و بیرون را نگاه کرد. منم صدای پخش را زیاد کردم و هیچی نگفتم. آهنگ را روی تکرار گذاشته بودم. یک آهنگی بود از خواننده‌ای کُرد که فقط خودم می‌دانستم چه می‌گوید. قدری که رفتیم پیرمرد را سر کوچه‌ای پیاده کردم و دور زدم. تو مسیر برگشت بودم که هوس کردم آهنگ را عوض کنم. دکمه را که زدم صدای پیرمرد پخش شد. همان مسافر بود و به زبان ایتالیایی پرخاش می‌کرد. وسط حرف‌هاش تشخیص دادم که گفت »لئونارد کوهن« بعد هم که من سوار شدم ساکت شد و هیچ نگفت… صدای ضبط شده خیلی خوب بود. جوری که تعجب کردم. وسوسه شدم بدانم چه می‌گوید. همان‌طور یک کله رفتم دم زبان‌سرای یکی از بچه‌ها. جویا شدم و مدرس زبان‌شان را پیدا کرد. دختر جوانی بود که ایتالیایی می‌دانست. برایش توضیح دادم و آوردمش پایین، پایِ ماشین. فایل را پخش کردم و خواستم ازش ترجمه کند. اولش خندید و خندید؛ اما بعد چهره‌اش جدی شد. هرچه اصرار کردم نگفت پیرمرد دقیق چه چیزهایی گفته. فقط گفت چند تا فحش داده و ناراحت بوده از اینکه چرا این آهنگ اعصاب خردکن هی دارد تکرار می‌شود. می‌خواسته به‌جای آن آهنگ مثلاً لئونارد کوهن گوش بدهد و از اینکه به تور آدم فضول و حرافی مثل من خورده، کفری شده بود!

حالا منم گلچین بهترین آهنگ‌های کوهن و باب دیلن و جان لنون و چندتای دیگر را سفارش داده‌ام و ذخیره کردم. یک‌درمیان گوش می‌دهم و برای خودم بعضی ترانه‌ها را ترجمه می‌کنم. هر مسافری هم که سوار می‌شود اول ازش می‌پرسم که ببینم چه جور آهنگی دوست دارد. فکر می‌کنم آدم باید مشتری مدار باشد! حالا فحش و فضاحت‌های پیرمرد به کنار، بیشتر از این خوشحال بودم که سیستم ضبط دالبی را کشف کردم. خلاصه دکتر وقتی جریان را فهمید ازم قول گرفت که هیچ‌وقت صداش را بدون هماهنگی ضبط نکنم…

****

چند وقتی را درگیر بودم و نشد چیزی بگویم؛ یعنی اصلاً تنها نشدم و هر جا دکتر قاسم رفته مثل کور ماهی‌هایی که به نهنگ‌ها می‌چسبند دنبالش رفته‌ام.اما اتفاق زیاد افتاده. بعد از چند ماه سگ دو زدن و شکایت کردن و پاشنه وزارتخانه را از جا کندن به این نتیجه رسیدم که برگشتن دکتر قاسم به دانشگاه بیشتر به رویا می‌ماند. هیچ‌کس هم جواب درست درمانی نمی‌دهد. دکتر حتی جایزه تعیین کرده، برای کسی که بفهمد دلیل رد صلاحیتش چه بوده و دانشگاه به چه دلیل قراردادش را تمدید نمی‌کند؛ اما قصه به همین‌جا ختم نمی‌شود. این قاسمِ دهن سرویس ول کن‌مان نیست. همه را عاص کرده. توی یکی از همین شب‌نشینی‌ها بود که گفت فکری به ذهنش رسیده، بدون اینکه ایده‌اش را برای کسی لو بدهد، با چند نفر از دوست‌ها و شاگردهاش رفتیم قدری صندلی کرایه کردیم و چیدیم روبروی دانشکده. زیر سایه‌ی سرو کاج‌ها. بعد چهارپایه ای آوردیم و تخته وایت بورد را سوارش کردیم…دکتر می‌خواست کلاس‌ها را تو پیاده‌رو برگزار کند. کشیدمش کناری و گفتم این بود طرحت؟ گفت: چاره‌ای ندارم…مردم کم کم جمع شدند و از هم می‌پرسیدند که چه خبر است. بعضی‌ها فیلم‌برداری می‌کردند؛ و بالاخره یکی بهشان می‌گفت که کلاس یادگیریِ فیزیک است. بعضی‌ها می‌خندیدند و می‌رفتند. آن‌ها هم که بیکار بودند می‌نشستند و گوش می‌دادند. دانشجوها و رفیق هاش هم می‌آمدند. هرکس سؤالی داشت می‌پرسید. بگو بخند بود؛ و یکی از سوال‌هایی که خیلی‌ها می‌پرسیدند راجع به نسبیت عام بود. دکتر هر بار که این‌ سوال را می‌شنید باحوصله جواب می‌داد و تشریح می‌کرد. وسط یکی از جلسه‌ها بودیم. شلوغ هم شده بود. مردم هم که قربانشان برم، استادِ یک کلاغ چهل کلاغ‌اند. هر جلسه مجبور بودیم صندلی‌های بیشتری بیاوریم. بعد مأمورهای لباس شخصی با ماشین‌های شیشه دودی و پلاک قرمز آمدند و توی جمعیت نشستند. کلاس که تمام شد، همه رفتند. آن‌ها ماندند. یکی‌شان آمد نزدیک و دکتر قاسم را صدا زد. نیم ساعتی باهم حرف زدند و با هم‌دست دادند و دکتر قاسم آمد طرف ما. رنگش پریده بود و ملاغش خشک بود. کمی آب خورد و گفت بهش اولتیماتوم داده‌اند که دیگر حق ندارد تو پیاده‌رو کلاسی برگزار کند…خلاصه بساطمان را جمع کردیم و دانشجوها نیمچه اعتراضی کردند و بعد هم هرکس رفت سی خودش.

****

قاسم امشب سر زخم را باز کرد. تو چُرت بودم که در را باز کرد و تا سوار شد، ملافه‌ی سفید را از رو صورتم کنار زد و یک پاکت آدامس نعنایی درآورد و گرفت روبه‌روم. گفت روزنامه که خریده، بقیه‌ی پولش را آدامس داده‌اند. تعارف زد و دستش را همان‌طور گرفت طرفم. نور ماشین‌هایی که از روبه‌رو می‌آمدند، تیغ می‌زد تو چشم‌هام. دستم را سپر کردم، بعد بوی تند نعنا رفت توی دماغم و پیچ خورد توی دلم. پیچ خورد وارونه شد و پیچ خورد. سرم گیج می‌رفت. دلم هم خورده شده بود و چرخش اتاقک ماشین و چراغ‌های زرد و مردی که دستش به طرفم دراز شده بود هی شدت می‌گرفت. بعد صدای ناله‌ی کم‌جانی آمد که دستم را گرفته بود و کمک می‌خواست. انگشت‌های باریک و ظریفش دستم را چنگ می‌زد.همه چیز وارونه شده بود و انگار از سقف آویزانم کرده بودند. در را به‌زحمت باز کردم و پریدم پایین. لبِ جو نشستم و بالا آوردم. هرچه خورده بودم را قی کردم. باد می‌خورد توی صورتم و بیشتر بالا می‌آوردم. دکتر دستپاچه آمد روی سرم و با دو دست پیشانیم را گرفت و بالا کشید. یخ‌زده بودم…ربع ساعتی را همان جا که بودم نشستم. بعد دکتر بطری آبی آورد و دست و رویم را شست. بلندم کرد و بردم سمت شاگرد. سوارم کرد و خودش نشست پشت فرمان. مرا رساند خانه و کمی بعد خودش با تاکسی برگشت. یکی دوساعتی دراز کشیدم و یک لیوان شربت آب‌لیمو خوردم…حالا آمده‌ام پایین که بعد از چند سال سیگاری دود کنم. بچه‌های شرکت بفهمند لغزش کرده‌ام و سیگار آتش زده‌ام جواب سلامم را هم نمی‌دهند؛ اما از کجا باید بفهمند؟…

گرفتار شده‌ام. دیگر نمی‌دانم چطور باید از این مخمصه فرار کرد. انگار نه راه پس دارم نه پیش. یک نفر از درون فریاد می‌زند تقصیر خودت بود. راست می‌گوید. نباید توی فرودگاه خودم را صاحبش می‌کردم. هر روز که دکتر را می‌بینم انگار کسی دست می‌کند توی سرم و چیزهایی را بیرون می‌کشد و می‌گذارد جلو چشمم… یک ساعت پیش دکتر زنگ زد حالم را بپرسد، ازم پرسید چِم شده؟ و چرا آن‌قدر مشکوکم؟…موش و گربه بازی را کنار گذاشتم و برایش گفتم. همه چیز را. از آن سقوط تا حس‌ام از دیدن خودش…ترس و زخمی که سال‌ها باهاش کنار آمده بودم ولی دوباره با دکتر سر باز کرده بود…ملافه‌ی سفید…من حتی از این کمربند لعنتی ماشین و کولر لعنتی گازی‌اش هم بیزارم. دکتر گفت حتماً مرا می‌برد پیش مشاور. گفتم نمی‌خواهد آقاجان. کار من با قرص خواب راه نمی‌افتد. گفت قرصی در کار نیست. گفتم من بیست سال است این کاره‌ام. دیگر بی‌خیالش شده‌ام.اما دکترها این حرف‌ها حالی‌شان نیست.

****

یعنی بگویم گاومان زایید بهتر است. دکتر قاسم یکی در میان تذکر می‌دهد که خیلی بد دهن شده‌ام.اما بعضی وقت‌ها نمی‌شود کاری کرد…امشب بالاخره فهمیدیم دلیل رد صلاحیت دکتر چه بوده. آخرین تیرمان مسجد دانشگاه بود؛ یعنی دکتر این‌طور می‌گفت. من که اصلاً حرفش را قبول نداشتم. گفتم بار از روی دست این آخوندها بلند شده و دیگر ابهت سابق را ندارند؛ اما دکتر می‌گفت که هنوز هم تیغ شان می‌برد. خلاصه چند روز پیش سر ظهر بود که وارد صحن شدیم. اولین بار بود بعد از سال هفتادوشش می‌رفتم تو محوطه‌ی یک دانشگاه؛ یعنی دکتر ازم خواست بروم. شوخی جدی گفت بیا با ترس ات روبه‌رو شو…رفتیم. اساتید و دانشجوها هم بودند. بعد از نماز، حاج آقا نمی‌دانم کی، خواست شروع کند و خطبه بخواند که دکتر قاسم دست بلند کرد و ازش خواست بگذارد چند کلامی حرف بزند. حاج آقا، دکتر را صدا زد و با هم حال احوال کردند. دکتر در گوشی چیزهایی به او گفت. گره افتاد به ابروهای حاجی و درهم شد. میکروفون را از جایش درآورد و داد دست قاسم. همه منتظر بودند ببینند دکتر چه می‌خواهد بگوید. البت حرف تازه‌ای نبود. همان حرف‌ها که صدبار گفته بودش. اینکه می‌خواهد بداند چرا نمی‌تواند درس بدهد. اینکه چرا کسی جواب درستی نمی‌دهد. اینکه وقتی می‌گویند نمی‌توانی مفاهیم را به دانشجوها منتقل کنی یعنی چه و خیلی سوالات دیگر…دانشجوها کمی شلوغش کردند. حراستی‌ها هم آمدند. دکتر میکروفون را وصل کرد به گیره و آمد کنارم نشست. بعد حاج آقا روایت‌هایی از صبر گفت و مجلس را ختم کرد. از منبر که پایین آمد به دکتر گفت حتماً قضیه را پیگیری می‌کند؛ و من توی دلم گفتم آره ارواح عمه‌ات. سرشب رفته بودیم دربند که همان حاج آقا زنگ زد و گفت که دلیل رد صلاحیت را فهمیده. گفته بودند دلیل اصلی رد صلاحیت، صدای نازک و زنانه‌ی دکتر است. دکتر گفت: یعنی چه؟ و حاج آقا گفته بود: چون صدای شما شبیه زن‌هاست نمی‌توانید درس بدهید…دکتر تا آخر شب مثل اسپند روی آتش بود. کمتر حرف می‌زد و بیشتر راه می‌رفت. کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد.

****

هنوز هیچی نشده بازار شایعه چی ها گرم شده. به قاسم انگ زده‌اند تو جزیره‌ی سیسیل، زیر نظر مافیا دوره دیده! حتی گفتند دانشگاهی که در آن درس‌خواند مال یکی از پدرخوانده‌های معروف مافیاست. یکی از سندها شان هم نزدیک بودن کلمه‌ی دانشگاه «سیسا» به کلمه‌ی «سیسیل» است. خلاصه اوضاع قمر در عقربی است. همین دیروز یکی از خبرنگارها نون به نون آدرس ام را پیدا کرده بود. می‌خواست با من معامله کند در ازای اطلاعات. می‌گفت با شبکه‌های خارجی ارتباط دارد و اگر خوراک به درد بخوری داشته باشم پول خوبی می‌دهد…از آن شب که قضیه را فهمیدیم تا حالا دکتر حسابی معروف شده. هر دقیقه‌یک سایت و شبکه و روزنامه تماس می‌گیرند وقت مصاحبه می‌خواهند. دکتر جواب همه‌شان را می‌دهد. در کنار این‌ها چهارصد و سی نفر از دانشجوها طوماری امضا کرده‌اند و تهدید کردند اگر دکتر قاسم به دانشگاه برنگردد سر کلاس نمی‌روند؛ اما دکتر قبول نکرد که دانشگاه تعطیل شود و از بچه‌ها خواست کلاس‌ها را تعطیل نکنند. من خیلی باهاش سر و کله زدم که بگذارد بچه‌ها هر طور دوست دارند اعتراضشان را بکنند. قبول نکرد. نزدیک به هشتاد استاد دانشگاه ایرانی و چند فیزیکدان خارجی و حتی مسئولین دانشگاه سیسای ایتالیا نامه نوشته‌اند و از دکتر قاسم حمایت کرده‌اند. دانشگاه هم تو این مدت بیکار ننشسته و به بهانه تهمت و افترا و نشر اکاذیب شکایتی تنظیم کرده. چند وقت دیگر دادگاه داریم؛ اما جای نگرانی نیست. دکتر قاسم الکی الکی دیگر یک چهره‌ی جهانی است و همه راجع به اش حرف می‌زنند. حتی چند وقت پیش، جعفر پناهی، همان کارگردان معروف سینما را می‌گویم. توی صفحه‌اش عکس دکتر قاسم را گذاشته بود و کلی از ایستادگی و صبوری‌اش تعریف کرده بود و ریده بود به هیکل مسئولین دانشگاه. مطلبش بیست هزارتا لایک خورده بود. آخر سرهم به متلک نوشته بود که یک نفر در قد و قواره‌ی لوئیس بونوئل باید از این قضیه‌ی صدای زنانه فیلم بسازد.

****

امروز با قاسم دعوایم شد. یکی او گفت ده تا من. دعوا بالا گرفت اما خودش هم می‌داند که مقصر است؛ یعنی به این نتیجه رسیده‌ام که گاو هم عقلش از این نابغه بیشتر است. وقتی دیدم اش شروع کردم به فحش دادن. هم به خودش هم به دانشگاه  هم به دانشجوهایی که شاگردش بودند. تعجب کرده بود و ازم می‌خواست سوار شوم و آبروریزی نکنم. دستش را گذاشت جلو دهنم و بازوم را گرفت. دیوانه شدم. چند نفر دورمان جمع شدند و جرات نمی‌کردند جلو بیایند. ولکنش نبودم. یقه‌اش را سفت چسبیدم و کوباندمش تو ستون ماشین. نزدیک بود شیشه‌ی عقب خرد شود. عینک از رو صورتش پرت شد و دور لب هاش سفیدک بست. چند بار تکانش دادم و کوبیدمش به ستون. چیزهایی بهش گفتم که خوب یادم نمانده. نمی‌دانست باید چه کار کند. تسلیم شده بود و همین کافی بود، از آن بیشتر هم جایز نبود پیشروی کنم. ولش کردم و رفتم سوار شدم. آمد بالا و مردم پخش و پلا شدند. حتی نگاهش هم نکردم. پا گذاشتم روی گاز و مثل اسب‌های مسابقه تاختم. سر ظهر بود و خیابان‌ها خلوت بود. نمی‌دانم چند تا چراغ را رد کردم و چند تا دوربین عکسم را برداشت. مهم نبود. دم دانشکده ترمز کردم و گفتم: یالا پایین…عرقش را پاک کرد و بی‌آنکه حرفی بزند رفت پایین. در چهارطاق باز بود. خواست ببنددش که دور زدم و در محکم بسته شد. گازاندم سمت یکی از خیابان‌های روبه‌روم…خودش می‌دانست چرا آن‌طور توپیدم بهش یعنی انگار حدس زده بود که نُطُق نمی‌کرد. دکتر قاسم بدون اینکه به من چیزی بگوید رفته بود مطب جراح گوش و حلق و بینی. خواسته بود حنجره‌اش را جراحی کند و صداش را تغییر بدهد. دکترش ولی قبول نکرده بود و گفته بود حاضر نیست حنجره‌ای که سالم است را تیغ بزند…من همه‌ی این‌ها را از یکی از همکارهاش شنیدم.

****

قاسم بعد از یک هفته آمده بود دنبالم که از دلم در بیاورد. قرار شد دونفری ساک و زنبیل‌مان را برداریم و برویم شمال. گفتیم گور پدر دنیا و آدم‌های ناجور اش. برویم دو روز پای ساحل چادر بزنیم و فکر کنیم و نقشه بکشیم. فردایش ساعت هفت صبح زدیم به جاده. سوار که شدیم خود به خود ترانه‌ی نابغه آمد بالا. یادم رفت بگویم. این چند روزی که دکتر را ندیدم، مدام این آهنگ را گوش می‌دادم. یک تکه‌ی عجیب و غریب دارد که تا حالا بهش توجه نکرده بودم. خیلی عجیب است. دکتر گفت بازهم که لئونارد کوهن گذاشتی؟ گفتم: این ترانه را شنیدی؟ گفت: احتمالاً همین‌جا شنیدم…گفتم: دکتر این تیکه‌اش را گوش کن…قاسم ساکت شد و رفت تو نخِ ترانه. کوهن خواند و خواند تا رسید به آن قسمت که می‌گفت »به خاطر تو… پزشک یهودی می‌شوم…و تمام سطل‌های زباله را…به دنبال تکه‌ای از مردی خویش می‌جویم…تا باز بخیه‌اش کنم«. دکتر تکیه داد به صندلی و رفت تو فکر. بعد گفت: ولی من یهودی نیستم…گفتم: ولی تو دکتری…خندید و گفت: ولی راست می‌گی. انگار تاریخ دوباره تکرار میشه…گفتم: ولی دفعه‌ی دومش خنده داره…گفت: ولی زیاد نخند…گفتم: ولی نمیشه…

همه چیز از یادمان رفته بود. نصف راه را او می‌راند و نصفش را من. چند ترانه دیگر هم از کوهن پیدا کردم که انگار برای دکتر گفته شده بود. حتی یکی از ترانه‌ها این‌طور شروع می‌شد »از مردی شنیده‌ام که قشنگ حرف می‌زند!« همه را به نوبت گذاشتم و ترجمه کردیم با هم. بعد ساکت شدیم و من کمی از ترس برایش گفتم. او می‌گفت هرکسی بالاخره یک روزی می‌میرد. می‌گفت باید نیمه‌ی پر لیوان را ببینی. گفتم دکتر به جان مادرم از این حرف‌ها زیاد شنیدم. آن‌قدر که گوشم پر شده…بعد گفتم این حرف‌ها را بی‌خیال بشود و از بچه‌های شریف بگوید. از آن‌ها که رفتند آن‌طرف آب. دکتر گفت: می‌خواهی با ترس ات روبه‌رو شوی؟ گفتم آره… بعد دکتر از مریم گفت. دلم برایش تنگ شده بود. دکتر می‌گفت چند بار تو سمینارها مریم را دیده. می‌گفت آمریکا زندگی می‌کند. می‌گفت آنجا ازدواج کرده و بچه‌دار هم شده. خیلی حالم خوب شد؛ اما شادی‌ام زیاد طول نکشید. دکتر گفت مریم چند سالی است که سرطان گرفته. سرطان سینه. گفتم این سرطان سینه مثل سرماخوردگی است. زیاد جدی نیست. دکتر خندید و گفت امیدوارم این‌طور باشد. گفتم دکتر، رفیق‌های ما را باش. یا رفتند زیرخاک قایم شدند. یا رفتند آن‌طرف دنیا…فقط تو مانده‌ای!

****

 مریم داشت «موبی دیک» می‌خواند. خودش می‌گفت اگر جبر و مثلثات نبود حتماً می‌رفت طرف نوشتن. کتاب‌خوان قَدری بود. زیر نور کم‌جان قرمزی که از سقف اتوبوس می‌پاشید، غرق خواندنِ موبی دیک بود. من و امیر صندلی کناری نشسته بودیم. من آن‌قدر سر شام ماهی سرخو خورده بودم که رمق حرف زدن نداشتم. امیر برای مسخره‌بازی کمربند صندلی را انداخت دور شکمم و قفل‌اش را بست. گفت این‌جوری نمی‌ترکی…گفتم: مریم، کجای کاری؟ نهنگ، کشتی اسماعیل را خورده یا نه؟ گفت: نه…هنوز خیلی مانده…گفتم از این کتاب صدتا فیلم و کارتون ساخته‌اند. همان‌ها را مگر ندیدی؟ گفت: کتاب یک چیزهایی دارد که توی آن‌ها نیست…گفتم مثلاً؟ گفت: باید خودت بخوانی…گفتم: آخرش را بدانی که مزه ندارد…گفت: بعضی کتاب‌ها اول و آخر ندارند…گفتم همه چیز اول و آخر دارد… گفت ندارد…گفتم دارد…گفت ندارد…گفتم دارد… مریم خندید و ادامه نداد…

کولر روشن بود و نمه بادی از سوراخ‌های سقف می‌آمد پایین. بعد امیر پاکتِ آدامس نعنایی را از توی جیبش درآورد و گرفت زیر دماغم و چرخاند. شبیه پاکت‌های سیگار بود. تازه آمده بودند به بازار. بوی تند نعنا پره‌های دماغم را لرزاند. امیر گفت برای هضم غذا خوب است! یک‌دانه انداخت توی دهنم. گفتم من دوتایی‌ام! تو دماغی خندید و به ناراضی یک قرص دیگر فرو کرد بین لب هام. گفتم نمیری خسیس…شروع کردم به جویدن و چشم‌هام کمی از خماری در رفت. بچه‌ها را نگاه می‌کردم. همه جا قرمز بود. از آن جلو صدای سه تار بردیا می‌آمد. آرمان نزدیک راننده نشسته بود و به صدای بلند شاهنامه‌خوانی می‌کرد براش. آنجا بود که رستم انگاری از نبردی سخت‌جان برده بود. دخترها هم داشتند مشاعره می‌کردند. امیر در گوشم گفت: یک‌جورهایی عین حمام زنانه شده…

داشتیم از اهواز برمی‌گشتیم. جنوبگان توی زمستان صفای دیگری دارد. هوا خنک بود. اُلمپلو داشتیم باز. این اسم را خودمان ساخته بودیم. آن‌ها که درس‌خوان بودند می‌گفتند المپیاد اما قضیه برای ما فقط سیاحت بود؛ و مخصوصاً آن سفر زمستانی به اهواز را هیچ جوری نمی‌شد رد کرد و نرفت. کارمان تمام شده بود و جایزه‌ها را هم مریم و ایمان و حسین نمازی درو کرده بودند. دوباره نگاهم افتاد به مریم که داشت موبی دیک می‌خواند. صدای ورق زدن هاش حواس آدم را جمع می‌کرد. رویا بغل‌دستش بود و گاهی چندخطی را می‌خواند و بعد رو می‌کرد به جاده. پاهایش را آورده بود بالا و فرو کرده بود تو صندلی جلو. شکل جنین‌ها شده بود…گفتم رویا، تو فیلم شرقِ بهشت را دیدی؟ نگاهم کرد و گفت: نه…گفتم: یعنی جیمز دین را نمی‌شناسی؟ گفت نه…گفتم: اولای فیلم یک قطار رد می‌شود. روی سقفِ قطار جیمز دین خوابیده…گفت: خب؟ گفتم: جیمز دین مثل جنین‌ها مچاله شده تو خودش و خوابیده…گفت: خب؟ گفتم: حالا تو این‌جوری نشستی یاد جیمز دین افتادم. همین…رویا نشست تو صندلی و پاهاش را انداخت. گفت: تو چقدر چشم چرانی!…امیر گفت: این تازه زیاد خورده و حالش خوب نیست. وگرنه تا برسیم به مقصد، داستان‌ها داشتیم…انگار یک نفر هزار بار گفت داستان‌ها داشتیم و همه آرام شدیم و بوی نعنا تند و تیز شد. بعد انگار افتادیم توی شیب تند جاده‌ای که نمی‌دانستم کجاست اما می‌دانستم هنوز توی گرمسیریم. باران گرفته بود و صدای ضرب تند باران را می‌شنیدیم که می‌خوابید روی سقف. ماشین‌های روبه‌رو، نور بالا می‌آمدند و تیغ چراغک‌هاشان می‌نشست تو چشم. مثل اسب‌های وحشی و رم کرده می‌رفتیم. می‌خواستم به راننده بگویم مگر سر می‌بری؟ آرام‌تر…اما نمی‌شد انگار کسی با دست جلو دهانم را گرفته بود. بعد صدای جیغ آمد. فکر کردم صدای جیغِ موبی دیک است. فکر کردم دارم خواب می‌بینم. بعد همه چیز وارونه شد و رفت توی هوا. بوی تند ماهی می‌آمد. انگار مریم عصبانی شده باشد از شوخی هام و کتابش را محکم کوبیده باشد توی صورتم. جلد کتاب گالینگور بود و بین دو ابرویم را شکافته بود. خون راه گرفته بود. بوی کاغذ نم گرفته می‌خورد به دماغم. انگار دوخته بودندم به صندلی و از سقف آویزان بودم. یک نفر چنگ می‌زد به دستم و با صدای کم‌جانی اسمم را می‌خواند…بعد ملافه‌های سفیدی را دیدم که می‌بریدند و می‌انداختند روی بچه‌ها…

****

دیشب تا صبح کنار ساحل بودیم. دکتر قاسم یک قایق کرایه کرد و زدیم به دل دریا. خیلی پیش رفتیم. هیچی از ساحل پیدا نبود…گفتم: دکتر تو کتاب موبی دیک را خواندی؟ گفت نه…گفتم: پس اسماعیل را نمی‌شناسی…گفت نه…گفتم فیلمش را هم ندیدی؟ گفت نه. فقط این اسم را زیاد شنیدم…گفتم من عاشق اسماعیلم …گفت: آدم بدی که نبود؟ گفتم نه اتفاقاً. آخر داستان فقط اسماعیل زنده می‌ماند. گفت اینکه خیلی بد است. آدم از تنهایی دق می‌کند…به خنده گفتم: به درک…گفت: حتی صادق کُرده هم زنده نمی‌ماند؟! گفتم: نه. فقط اسماعیل…گفت پس لازم شد بخوانمش…گفتم حتماً بخوانش.

بعد هردو دراز کشیدیم روی کفه‌ی چوبی و نمدار قایق. نمی‌دانم چند ساعت را آنجا ماندیم؛ اما وقتی برگشتیم آفتاب وسطِ آسمان بود. رفتیم توی چادر و خوابیدیم. دم دمای غروب یک متنی تنظیم کردیم که قرار شد دکتر قاسم از روش بخواند و بدهد به سایت‌ها. ازش قول گرفتم که فردا صداش را ضبط کنم برای یادگاری. او هم قبول کرد.

****

سلام.

من قاسم اکسیری فرد هستم. استاد برکنار شده‌ی دانشگاه صنعتیِ خواجه‌نصیرالدین طوسی. به علت آهنگ صدام. کمیته‌ی احراز صلاحیت‌های عمومی این دانشگاه، حکمی را امضا کرده و من را ناتوان از انتقال مفاهیم علمی به دانشجویان ارزش‌یابی کرده. برمبنای این حکم، دانشگاه تصمیم به عدم تمدید قرارداد من گرفته و این تصمیم اجرایی شده. پیش از اینکه داستان را مطبوعاتی کنم، اعتراض‌های زیادی به دانشگاه شد و حمایت‌های گسترده‌ای از من شد. دانشجویان و اساتید داخلی و خارجی بسیاری از من حمایت کردند و بر توانایی تدریس و پژوهش من صحه گذاشتند و از دانشگاه خواستند در تصمیم خودش تجدیدنظر کند. یازده استاد گروه نظریه‌ی ذرات بنیادی مرکز مطالعات بین‌المللی ایتالیا. سیسا؛ که من را خیلی خوب می‌شناسند آشکارا شهادت دادند که من توانا به تدریس فیزیک در هر دانشگاهی در دنیا هستم؛ اما دانشگاه کماکان بر نظر کمیته‌ی احراز صلاحیت‌های عمومی اصرار ورزیده و قرارداد مرا تمدید نکرد.

حالا از دانشگاه چند خواسته و تقاضا دارم.

الف: از من عذرخواهی رسمی کند.

ب: من را به شغل ام برگرداند.

ج: تمام خسارت‌های وارده به مرا جبران کند.

در کنار این‌ها از دانشگاه تشکر می‌کنم که وقت آزاد خوبی به من داده و من سعی می‌کنم از وقتم خوب استفاده کنم. در همین راستا. در هر روز اداری. بین ساعت ده ونیم تا دوازده و نیم. کنار در مرکزی دانشگاه خواجه‌نصیرالدین طوسی در تقاطع میرداماد، ولیعصر می‌ایستم و به تدریس مفاهیم فیزیک به رهگذران می‌پردازم. اگر سؤالی در مورد فیزیک، نظریه‌ی ذرات بنیادی، گرانش، کیهان‌شناسی و علم دارید، می‌توانید از من بپرسید. ممنون از وقتتان. به امید آینده‌ای نیک‌تر و بهتر برای همه، موفق باشید…

***

منتظر دکترم. کمی دیر کرده ولی حتما می‌آید.

توسط |2019-06-10T23:44:40+04:30ژوئن 9th, 2019|داستان کوتاه|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید