ادبیات چگونه نیست‌انگاری را تکمیل می‌کند؟ (از سلسه جستارها در باب شادی اندوهبار)

///ادبیات چگونه نیست‌انگاری را تکمیل می‌کند؟ (از سلسه جستارها در باب شادی اندوهبار)

ادبیات چگونه نیست‌انگاری را تکمیل می‌کند؟ (از سلسه جستارها در باب شادی اندوهبار)

 هنــــر و هیـــچ چیز مگر هـــنر؛

 ما هنر را داریم تا از حقیقت محروم نمانیم (نیچه)

همان‌طور که نوشته پیشین سعی داشت نشان دهد، نیست‌انگاری یک رویِ فعال دارد که تخریب می‌کند تا از نو بسازد و درک این ساحت از نیست‌انگاری، می‌تواند گریزی به جهانِ معنایافته باشد. در حقیقت نیست‌انگاریِ فعال از یک طرف نوعی “آری‌گویی” در دلِ خود دارد و آن زمانی است که ما نیست‌انگاری و بی‌معنایی ارزش‌ها را می‌پذیریم و از طرف دیگر “نه‌گفتن” به این نیست‌انگاری است. “نه‌گفتن” به وضع موجود. چراکه وضع موجود، فریب است. ما را در خلسه وضعیتی دروغین از عالم نگاه می‌دارد و امکان پرسش‌گری را سلب می‌کند. همچنین این آری‌گوییِ صرف می‌تواند خطرناک باشد. فهم پوچی و ماندن در آن و در وضعیت نیست‌انگاریِ منفعلانه توانِ باز-ارزش-گذاری را از بین می‌برد. در نتیجه هم‌زمان با پذیرش این پوچی باید آن را نفی کرد. یعنی پوچی را از وضعیت سترون و فلج‌کننده، به وضعیت پرورش‌دهنده و راه‌گشا تبدیل کرد. دو امر “آری” و “نه” که در یک لحظه اتفاق می‌افتند؛ پذیرش و رد. سخن نیچه یکی از راه‌های رد وضعیت پوچی و نیست‌انگاریِ منفعلانه را به ما می‌نمایاند: هنر به مثابه همه اموری که خلق‌کردن در آن‌ها مولفه اصلی است که با این تعریف، ادبیات هم به عنوان نیرویی که وضع دیگری را خلق می‌کند، امرِ حقیقی است. اما چه نیرویی در ادبیات است که می‌تواند چنین فعالانه در جهانِ پوچ، معنایی بیافریند که در نظر نیچه حقیقت باشد؟ چگونه ادبیات در قرن حاضر در برابر رقیبی مانند علم- که برای هر تنگنایی، کوره‌راهی باریک و برای هر پرسشی، پاسخی به ظاهر قانع‌کننده دست و پا می‌کند- می‌تواند دوام آورد و حتی راه به حقیقت برد؟

آلبر کامو در افسانه سیزیف در توصیف پوچی و آغاز و نحوه پدیدار شدن آن در زندگی انسان می‌نویسد: “از خواب برخاستن، سوار تراموای شدن، چهار ساعت کار، (…) ناهار، تراموای، چهار ساعت کار، شام و خواب. این برنامه در روزهای دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، (…) با همین وضع و ترتیب ادامه می‌یابد. تنها یک روز کلمه “چرا” برمی‌خیزد و همه چیز در این خستگی که رنگ تعجب دارد آغاز می‌گردد. خستگی پایان یک زندگانی ماشینی است ولی در عین حال مقدمات حرکت وجدان را فراهم و آن را بیدار می‌کند”.

این جملات نشان می‌دهند که نیست‌انگاری در وضعیت عادی خود را نشان نمی‌دهد. ویروسی است که آرام آرام در ذهن انسان مدرن رشد می‌کند و تکثیر می‌شود و با تضعیف و از بین بردن ایمنی وی در دراز مدت، امکان دفاع را سلب و او را زمین‌گیر می‌کند. این زمین‌گیری، خود را با پرسش “چرا” نشان می‌دهد. اما کامو معتقد است که این پرسش همان‌قدر که بیماری و درد است می‌تواند چاره و درمان نیز باشد. این “چرا” روشنایی زندگی ظلمانی و ملال‌انگیز انسان است که از پس دقیقه‌ها، روزها، هفته‌ها و سال‌های بی‌معنای عمر بشر ناگهان پدیدار می‌شود و نویدبخشِ جاودانگی است.

این نگاه بسیار امیدوارانه است. افسانه سیزیف شرح رنج و ملالِ بشرِ رقت‌انگیزی است که در پی خوشی و نیک‌بختی است اما سرنوشت او را وادرا می‌کند تا سنگی را که خدایان بر دوشش نهاده‌اند در بی‌زمانیِ مطلق و ابدیتی تاریک، حمل کند. بیهودگی محض و ملال‌آور این افسانه کجا و سخن گفتن از بیداری و نویدِ جاودانگی کجا؟

این کاری است که ادبیات انجام می‌دهد. ادبیات به درستی همان امیدِ رهایی‌بخش و سازنده را به ما می‌دهد. همان امیدی که از دل ناامیدی و با درک وضعیت اسفناک انسان به وجود آمده است. به زعم کامو، تنها یک پرسش اساسی وجود دارد و آن این است: “آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟” واضح است که علم نمی‌تواند پاسخی به این پرسش دهد. تنها وجودی در جهان که می‌تواند این پرسش را تماما ادراک کند و برای آن پاسخی بیابد خودِ انسان است. انسان است که نه با درک معنای زندگی (چراکه به زعم کامو اساسا معنایی ندارد) بلکه با ساختن معنایی درونی برای زندگی می‌تواند زندگی را ارج نهد و خود را از زنجیر پوچی زندگی برهاند.

ممکن است چنین به نظر برسد که این‌گونه معنابخشی به زندگی مانند ساختن خانه‌ای بر روی آب است. ساختگی و تصنعی است و انسان هر لحظه بیم فروریختن آن را دارد و وضعیت انسانی که معناسازی می‌کند، تفاوتی با وضعیت انسان معمولی و غرق در شادی کاذب حاصل از نیست‌انگاری ندارد. زیرا هر دو به وضعیتی ناپایدار و اعتباری دچارند. اما مهم‌ترین تفاوت این دو در این است که انسانی که در وضعیت پوچ و نیست‌انگارانه زیست می‌کند، از وضع موجود راضی است و ای‌بسا تغییر وضع موجود، آرامش یا منافع او را برهم‌زند. اما معنابخشیِ انسانی که فهمی از پوچی یافته و پرسش “چرا” گریبانش را گرفته است، اوج عصیان و فریاد است. “نه‌گفتنی” پر شور و ارج نهادن به انسان در جهانی که با بی‌اعتناییِ مطلق نسبت به انسان به پیش می‌رود و ضرورتِ کورِ خود را دنبال می‌کند. در حالی که انسان معمولی بی‌اختیار و شتابان به سوی امیدی نامعلوم می‌رود و کمتر پیش‌می‌آید که بتوان انسان معمولی را در لحظه‌ای ولو اندک متوقف کرد تا پوچی را ببیند. پوچی زمانی سربرمی‌آورد که اندیشه بشر در پیِ پرداختن به ارزش‌هایی تهی از معنا باشد. ارزش‌هایی که معنای خود را ازدست‌داده‌اند ولی اندیشه، توانایی باز-ارزش-گذاری ندارد. در نتیجه به وضعِ موجود، تن می‌دهد و سعی در پرداختن به آن ارزش‌ها با ظاهری نو دارد. اما تعفنِ پوچی و نیست‌انگاری، آن ظاهرِ نو را نیز به زودی فاسد می‌کند.

 واضح است که علم هرگز نمی‌تواند چنین دستاورد درخشان و ارزنده‌ای برای انسان داشته باشد. این دقیقا ادبیات و هنر است که با خلق، به زندگی انسان معنا می‌دهد. علم، تشریح‌کننده وضعیت انسان در عالم است و انسان در ساحت علم، در کنار سایر امور این جهان شناخته می‌شود. اما ادبیات انسان را به گونه‌ای دیگر می‌شناسد. ادبیات هرگز تشریح‌کننده نیست. چراکه تشریح و توصیف کردن به مثابه تثبیت وضع موجود و در نهایت سربرآوردن نیست‌انگاری است. سارتر در رد ادبیاتِ فلوبری و محافظه‌کاری این گونه از ادبیات در مقاله‌ای تحت عنوان “ادبیات ملتزم” چنین می‌نویسد: “آیا این هنر جز دلسوزی‌های یک مادر، جز دستگاهی منظم، جز تجارتی پررونق و جز کوپن‌ها و دفترچه‌های منظم معتبر چیزی دربردارد؟” به عقیده سارتر، این گونه ادبیات، نه تنها گامی از برای بشر برنمی‌دارد، بلکه موجب تسلط نیروی سرکوب بر وی و در نهایت نگون‌بختی انسان در طول تاریخ است. درست همان‌طور که به زعم او، ادبیات فلوبری با تمجید قدرت مسلط بورژوا، موجب سرکوب کمون‌ها شد.

پس نویسنده نباید تثبیت‌کننده وضع موجود باشد. ادبیات تنها زمانی می‌تواند حقیقت باشد که از سازش‌کاری و تسلیم در برابر نیروی کور طبیعت که هر دم او را به سوی نیست‌انگاری منفعلانه می‌خواند، برائت جوید. پوچیِ جهان و وضعیتِ نیست‌انگارانه انسانِ کنونی را تمام و کمال ادراک کند؛ آن را پذیرا باشد؛ در عین اینکه آن را نفی می‌کند. امر موجود را به پرسش گیرد و از دل این پرسش‌گری و تخریب، در پی معنابخشی باشد. از این رو است که روآوردن به ادبیات در زمانه‌ای که همه چیز از معنا تهی شده است و بشر این تهی‌شدن و بی‌معنایی را ادراک کرده است، مفری در مقابل بشر مایوس است. اما نه بدان معنا که در ادبیات انزوا و فردیتی خودخواهانه را بجوید. زیرا قطع پیوند با جهانی که پوچیِ آن را دریافته‌ایم و یا قطع نسبت و ارتباط با اجتماعی که در نیست‌انگاریِ منفعلانه غرق است، خود نوعی تسلیم و سازش با امر موجود است. این انزوا و درونی‌سازیِ معنا نه تنها امیدبخش و رهایی‌آفرین نیست، بلکه نقضِ غرض است. ادبیات زمانی می‌تواند نیست‌انگاری را فعالانه تکمیل کند و در نفی آن بکوشد که بتواند معنایی برای انسان به مثابه یک کل داشته باشد. از دلِ کلیت و امر مطلق است که معنای زندگی انسان می‌تواند به ابدیت پیوند بخورد و رنجِ بیهوده بشر قابل تحمل گردد. کاری که علم هرگز نتوانسته است برای انسان انجام دهد. گزاره‌های کلی در علم، هیچ نسبتی با وضعیتِ بشرِ گرفتار در نیست‌انگاری ندارد. نسبت به رنج او بی‌اعتناست و کلیت و مطلقی انتزاعی را می‌جوید. در حالی که مطلق، همین انسان است با همه رنج‌ها، شرم‌ها، زخم‌ها، ترس‌ها، آرزوها و امکان‌ها. هرقدر ادبیات بیشتر از این امر فاصله بگیرد و بیشتر اسیر جزییت شود، بیتشر به سمت انزوا، یاس و نیست‌انگاری منفعلانه می‌رود. ادبیاتِ منفعلانه نمی‌تواند خلاق باشد. چراکه یا در جهت تثبیت وضع موجود و تاییدِ قدرتِ نیست‌انگارانه گام برمی‌دارد و یا در انزوایی متکبرانه از انسان و رنج او دوری می‌کند. هر دوی این مسیرها در ادبیات اسیر جزییتِ اکنون می‌شوند؛ در نتیجه نمی‌تواند رنج بشر را در کلیت و ابدیتش نشان دهد. امید را فراموش می‌کنند و در نتیجه خود نیز در زمان فراموش می‌گردند. همان طور که کامو می‌گوید: “شخص بدون امید به آینده تعلق ندارد”. ادبیات بدون جنبه رهایی‌بخشی و معنابخشی برای حیات بشر نمی‌تواند امکان‌های آینده بشر را بر او روشن سازد و امیدوارانه و پویا در برابر پوچی و نیست‌انگاری‌ای که می‌تواند کل جهان بشری را در خود ببلعد ایستادگی کند. به همین دلیل است که سیمون دوبوار نیز معتقد است که نوشتن در حالت ناامیدی مطلق محال است و ادبیات نمی‌تواند ناامید باشد.

سیزیف کامو همواره بر دامنه کوه است. زمان، رنج او را پایان نمی‌دهد. رنجِ سیزیف، رنجِ انسان است. این انسان است که همواره بر دامنه کوه با تخته‌سنگش ایستاده است و خواهد ایستاد. شکایتی نیست؛ چراکه انسان سرنوشت خویش را در دست گرفته است و با تنهایی خود در جهانی که راه خود را می‌رود مواجه شده است. امیدوارانه سنگش را بر دوش می‌کشد در حالی که به بیهودگی عملش و از سرنوشت محتومش آگاه است. همان دقیقه آری‌گویی و نه‌گوییِ توامان و فهم این رنج ابدی و کلیت‌یافته همان اعجاز ادبیات است.

توسط |2019-08-13T16:34:29+04:30آگوست 11th, 2019|(توی پرانتز), فلسفه|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید