یک روایت داستانی: روز اول (ضحی کاظمی) – ۱

///یک روایت داستانی: روز اول (ضحی کاظمی) – ۱

یک روایت داستانی: روز اول (ضحی کاظمی) – ۱

مقدمه:

روایت‌های داستانی بخش ثابت ماهنامه “داستان و سفر” خواهد بود که در شماره اول به قلم ضحی کاظمی از تجربیات زیسته او نوشته شده است.

ضحی کاظمی نویسنده ایرانی که دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در لندن گذرانده است، تجربه‌های متفاوتی در نویسندگی داشته است. رمان‌های او چه در حوزه بزرگسال چه در حوزه نوجوان مورد توجه مخاطبان، منتقدان و مترجمان قرار گرفته است. “آغاز فصل سرد” آغازین رمان کاظمی در سال ۹۳ نامزد نهایی جایزه واو (رمان متفاوت سال) شد. برخی از داستانک‌های مجموعه داستانک “کفش‌هاتو جفت کن” به زبان‌های انگلیسی، لهستانی و عربی نیز ترجمه شد.

رمان “سال درخت” نیز با ترجمه کارولین کراسکری در سال ۹۵ در انگلستان منتشر شد. تجربه‌گرایی در فرم فعلاً که او را به سمت نوشتن آثار ژانر فانتزی و علمی تخیلی آورده است. رمان علمی‌تخیلی “کاج‌زدگی”، رمان فانتزی-تاریخی “خاک آدم‌پوش”، مجموعه علمی‌تخیلی نوجوان “دنیای آدم‌نباتی‌ها” و رمان علمی تخیلی “آدم‌نما” دستاوردهای نویسندگی او در این حوزه‌هاست.

قلم ضحی کاظمی در نشریات نیز مرتب ستون و صفحه می‌زند. روایت داستانی فوق‌العاده خواندنی برای مخاطبان خودش و خوانندگان ماهنامه “داستان و سفر” نیز قلم زده است:

روز اول

ضحی کاظمی

مدرسه‌ی قبلی یونیفرم نداشت و همین برایم دردسر شده بود. هر چه می‌پوشیدم بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. تمام مدتی که اسباب‌کشی می‌کردیم ته دل دعا می‌کردم مدرسه‌ی نزدیک این خانه یونیفرم داشته باشد، شاید هم‌شکل بودن کمک کند راحت‌تر جا بیفتم. اما حالا، هنوز از در مدرسه تو نرفته، این کفش مشکی با سه سانت پاشنه، پایم را درد آورده و دلم می‌خواهد همینجا راه آمده را برگردم و تا خانه بدوم. قلبم توی دهنم است و به سختی پاهای ورم کرده‌ را بلند می‌کنم و قدم بر می‌دارم. مسیر دفتر مدیر پایه را از روز ثبت‌نام حفظ کرده‌ام: راهروی اول، اتاق دوم سمت راست. راهروها کم‌کم شلوغ می‌شوند و بچه‌ها با پولیورهای سرمه‌ای آرم‌دار مدرسه، یقه‌های سفید کراوات زده و دامن یا شلوار مشکی، در طول و عرض راهروها می‌دوند و به سمت کمدهایشان می‌روند. حتما به من هم کمد می‌دهند. توی مدرسه‌ی قبلی از کمدم استفاده نکردم. همان روز اول یک نفر جلوی درش شاشیده و معرکه‌ی شوخی و مسخره‌بازی همیشگی به راه افتاده بود تا اینکه یکی از معلم‌ها سر رسیده و پراکنده‌شان کرده بود. اما هیچ‌وقت دلم نکشید در کمد را تمیز کنم و وسایلم را تویش بگذارم. تمام مدت کیف سنگینم را از این کلاس به کلاس بعدی می‌کشیدم.

خانم قد بلند انگلیسی که اسمش را نمی‌دانم از دفترش بیرون می‌آید. خیلی سرد سلام می‌کند و از من می‌خواهد دنبالش بروم. با پاهای بلند و کفش‌های پاشنه‌دارش، قدم‌های محکم و سریع بر می‌دارد و من به سختی از بین جمعیت بی‌تفاوت دانش‌آموزها راه باز می‌کنم. یک نگاهم به دامن میدی مدیر پایه است و یک چشمم به دختر و پسرهای عمدتا رنگین پوست. امیدوارم به کسی تنه نزنم و کسی به من برخورد نکند. زیر لب عذرخواهی می‌کنم و پیش می‌روم. مدیر پایه من را جلوی یکی از کلاس‌ها که رویش برچسب کلاس تاریخ زده شده نگه می‌دارد و برگه‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها را دستم می‌دهد. بعد توی کلاس سرک می‌کشد و دختری به نام مارتینا را صدا می‌زند. مارتینا کتانی سفید ریباک پوشیده و پوست سفیدش به سرخی می‌زند. با بی‌اعتنایی سفارشات مدیر پایه را گوش می‌کند و سر تا پای من را برانداز. انقدری انگلیسی یاد گرفته‌ام که بفهمم باید از اینجا به بعد مارتینا را دنبال کنم تا مدرسه را یاد بگیرم. هرچند مارتینا حتی منتظر دور شدن مدیر پایه هم نمی‌شود. روی کتانی‌های سفید که احتمالا ظاهری‌ترین نشان نافرمانی‌اش از قوانین مدرسه است، می‌چرخد و با انزجار از من فاصله می‌گیرد.

معلم حواسش به من هست که پشت در این پا و آن پا می‌کنم. مرد سن‌داری است که شلختگی موها و لباسش او را بیشتر به بقال‌های تهران شبیه کرده تا معلم تاریخ. صدایم می‌زند و از من می‌خواهد وارد کلاس شوم. یکی دو دقیقه طول می‌کشد تا بچه‌ها را ساکت کند. بعد از من می‌خواهد خودم را معرفی کنم و بگویم اهل کجا هستم. هیچ‌کس گوش نمی‌کند با اینحال خیلی سریع می‌گویم اهل ایرانم و با اشاره‌ی معلم پشت یکی از میزهای مربع وسط کلاس که سه طرفش صندلی دارد می‌نشینم. ده دقیقه‌ای طول می‌کشد تا کل کلاس ساکت شوند و معلم درسش را شروع کند. هیچ‌چیز نمی‌فهمم. کلمات را تشخیص می‌دهم و حتی جمله‌ها را. اما از درس تاریخ هیچ! دختری که کنارم نشسته از من می‌پرسد عرب هستم؟ می‌گویم نه. از ایران آمده‌ام. سوالش برای بچه‌های میزهای بغلی جذاب‌تر از درس است. همه برمی‌گردند سمت ما. یکی از پسرها می‌پرسد ایران کجاست؟ و یکی دیگر بلافاصله می‌پرسد توی کشورتان با شتر به مدرسه می‌روید؟ کل کلاس روی هوا می‌رود. حتی به من فرصت نمی‌دهند بگویم من هم مثل آنها در شهر بزرگ شده‌ام، در شهری پر ترافیک و پر ماشین و متاسفانه شترها را فقط در باغ وحش دیده‌ام و به ندرت از تلویزیون. هر کدام از یک طرف تکه‌ای می‌پرانند و در آخر همه هم‌صدا با آهنگی تمسخرآمیز اسم مستعاری را که برایم در نظر گرفته‌اند بلند تکرار می‌کنند: شترخور!

معلم نمی‌تواند ساکتشان کند و من هم نمی‌توانم جلوی ریزش اشک‌هایم را بگیرم. به من اشاره می‌کند از کلاس بیرون بروم. پشت در کلاس با راهروی خالی مواجه می‌شوم. نفس عمیقی می‌کشم و تا معلم سراغ من بیاید یک دل سیر اشک می‌ریزم. دستمال کاغذی نیاورده‌ام، توی کیفم جا مانده. مجبور می‌شوم تا کسی من را نمی‌بیند بینی‌ام را با آستین پلیور سرمه‌ای خشک کنم. از خودم چندشم می شود. روز اول از آنچیزی که فکر می‌کردم بدتر شروع شده! بعید است بتوانم به راحتی از شر این لقب مسخره خلاص شوم. بهتر است همین حالا برگردم خانه و کلا از تحصیل انصراف بدهم. معلم کلاس را ساکت کرده و از من می‌خواهد برگردم داخل. می‌گوید کنار میز او بنشینم تا زنگ بخورد و دوباره شروع می‌کند به توضیح دادن درباره شخصیتی به نام مارلبرو و ملکه آن که چیزی از توضیحاتش دستگیرم نمی‌شود. زنگ که می‌خورد همه با شتاب از کلاس فرار می‌کنند. معلم مو چرب هم بیرون می‌رود. مارتینا اول از همه در رفته و من به سختی با پرس و جو کلاس بعدی را پیدا می‌کنم. چشمم به ساعت است. چقدر مانده به زنگ ناهار و چقدر دیگر تا ساعت چهار و ربع که مدرسه تعطیل شود. دیگر دستم آمده. توی کلاس نزدیک معلم می‌نشینم و سعی می‌کنم با هیچ‌کس هیچ‌حرفی نزنم. حتی با کسی چشم در چشم نشوم و توجهی را به خودم جلب نکنم. خوشبختانه دیگر کاری به کارم ندارند. فقط از کنارم که رد می‌شوند تکه‌ای می‌اندازند: اسامه، بن لادن، شترخور و … کم‌کم اسامی بچه‌ها را یاد می‌گیرم و همین که چهره‌ها برایم آشنا شده‌اند کمتر احساس بی‌قراری می‌کنم. اما حواسم هست که مارتینا زنگ قبلی را سر کلاس نیامده. همچنان چشمم به ساعت است تا کلاس‌های بی سرو ته انگلیسی و دو زنگ پشت سر هم علوم هم تمام می‌شوند.

ناهارخوری بزرگ است و شلوغ. گوشه‌ای تنها می‌نشینم و با احتیاط ساندویچم را از کیفم در می‌آورم. پاهایم را نیمه از کفش بیرون می‌آورم تا کمی دردش آرام بگیرد. هنوز لقمه‌ی اول را نخورده‌ام که سه دختر بزرگ‌تر به من نزدیک می‌شوند. احتمالا کلاس یازدهم یا دوازدهم هستند. از من می‌پرسند کجایی‌ام؟ و من با احتیاط می‌گویم ایرانی! هر سه می‌زنند زیر خنده. قلبم می‌ریزد. سعی کرده بودم دنج‌ترین جای ممکن بنشینم و از همه فاصله بگیرم. می‌خواهم سریع کفشم را بپوشم و در بروم. یکی از آنها با شوق به من نزدیک می‌شود. در جا میخکوب می‌شوم و امیدوارم کفش نیمه پوشیده‌ام را نبیند. با فارسی دست و پا شکسته شروع می‌کند به حرف زدن. می‌گوید با دوستانش سر ایرانی یا عرب بودن من شرط بسته بودند. حدسش در مورد من درست بوده. به زور به آنها لبخند می‌زنم. دختر اسمش را نمی‌گوید. انگلیسی-فارسی نامنظمی حرف می‌زند. می‌گوید متولد لندن است اما مادرش ایرانی است. من هم توضیحات مختصری به او می‌دهم، اینکه یک سال است به انگلیس آمده‌ام و پدرم دانشجوی دکتری است و … دلم می‌خواهد توی بغلش بپرم و گریه کنم و بگویم چه روز سختی داشته‌ام. اما جلوی خودم را می‌گیرم. درباره‌ی مدرسه توضیحات مختصری به من می‌دهد و وقتی دوست‌هایش صدایش می‌کنند خیلی زود از من دور می‌شود.

کلاس فرانسه را به سختی پیدا می‌کنم. طبقه‌ی زیرزمین ساختمان قدیمی مدرسه است و باید از چند راهروی پیچ در پیچ بگذرم. آن هم با این پاهای ورم کرده. مطمئنم اگر کفش و جوراب شلواری‌ام را در بیاورم پاهایم غرق خون شده‌اند و ناخن‌هایم کبود. لنگ می‌زنم و راه می‌روم. دیر به کلاس می‌رسم. معلم، زن مسن عینکی است با موهای جوگندمی. ژاکت طوسی و دامن بلند مشکی با جوراب‌های ضخیم پوشیده. معلوم است بچه‌ها از او حساب می‌برند. همه ساکت نشسته‌اند و دفترهایشان را باز جلویشان گذاشته‌اند. معلم اخم به چهره دارد و تا وارد می‌شوم اسمم را می‌پرسد. می‌گویم ضحی. لبخند می‌زند بعد دوباره اخم می‌کند و می‌پرسد معنی اسمم را می‌دانم؟ بچه‌ها هاج و واج به ما نگاه می‌کنند. می‌گویم می‌دانم و توضیح می‌دهم اسمم یعنی زمان طلوع آفتاب. می‌پرسد یهودی هستم؟ می‌گویم نه؛ ایرانی و مسلمان. از من می‌خواهد پشت میز کنار تخته بنشینم. به همه می‌گوید این لغت را یادداشت کنند، کلمه‌ای که در زبان عربی و عبری هم‌معنی است و هم در قرآن و هم در تورات آورده شده است. هیچ‌کس چیزی نمی‌نویسد. من هم هنوز دفترم را در نیاورده‌ام. خیلی برایم عجیب است. فکر نمی‌کردم اسمم عبری هم باشد. و فکر نمی‌کردم معلم چیزی از قرآن بداند.کم‌کم خیالم راحت شده که دیگر از دست تمسخرهای بچه‌ها راحت شده‌ام که یکی از آنها بلند می‌گوید دیدید گفتم عرب است؟ و رو می‌کند به من: اگر ایرانی هستی چرا اسمت عربی است؟ و دوباره کلاس روی هوا می‌رود. فقط چند لحظه توانستم خودم باشم با اسم و هویتی که دوستش دارم. دوباره اشکم جاری می‌شود و همین که لنگ‌لنگان از کلاس بیرون می‌روم پشت سر تکرار کلمه‌ی شترخور را می‌شنوم.

توسط |2019-06-11T00:03:31+04:30ژوئن 10th, 2019|روایت داستانی|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید