داستان کودک و نوجوان : سُلاریته و بچه مادر فولادزره (نجمه نورمندی‌پور) – ۱

///داستان کودک و نوجوان : سُلاریته و بچه مادر فولادزره (نجمه نورمندی‌پور) – ۱

داستان کودک و نوجوان : سُلاریته و بچه مادر فولادزره (نجمه نورمندی‌پور) – ۱

مقدمه:

از نجمه نورمندی‌پور تا کنون کتاب افسانه‌های مردم سیرجان منتشر شده است. نورمندی‌پور دو رمان در حال ویرایش در حوزه کودک و نوجوان دارد که بخشی از رمان کودک او را می‌خوانیم.

بخشی از رمان کودک و نوجوان

سُلاریته و بچه مادر فولادزره

نجمه نورمندی‌پور

فصل دوم:

وِروِره جادو همین‌که به سرزمین مادر فولادزره رسید نفس راحتی کشید و به موریانه تغییر شکل داد. نگاهی به مادرفولادزره انداخت که شکمش حسابی بالا آمده بود و داشت بافتنی می‌بافت. موریانه فریادی کشید و پرسید: «مادر فولادزره! هیچکدوم از بچه‌هات رو گم نکردی؟»

مادر فولاد زره کله‌اش را خاراند و چندتا شپش خیلی بزرگِ پیر و عینکی را از لابه‌لای موهای بلند و شانه‌نکرده‌اش کشید بیرون و بدون اینکه به وروره جادو نگاه کند گفت: »هزار و پانصد و شیشصد و دو ملیون و چهار قرن این ور و اون‌ورِ خونه فولادزره بودم واسه تولد سی وهشت و نصفی و دومثقال پسرش که یک مثقالش هم دختر بود! شونزده قرن بعدترش خونه فوردلیانوس بودم. بعدش قراش‌مالگانو بعدش سیکاریوساندراصو بعدش روهباریانوسترالوس. خب… از اول شروع کنم. اون صفر، اون یک، اون کجه دوازده‌هزار، اون‌ها هم تا صد و بیست هزار و نود و دومین! نه! نه! بذار از اول یادم بیاد. شیش تا قبل از صفر…»

صدای وِروِره جادو بلند شد: »داری چیکار می‌کنی مادر فولادزره!؟»

– دارم بچه‌هام رو می‌شمارم ببینم کسی گم نشده؟ مگه خودت نگفتی؟

– چرا! ولی تو می‌خوای چند میلیون دیو رو بشمری؟ ممکنه تا اون روز، عمر جغد دانا تموم بشه و من نتونم پیغامت رو به او برسونم.

مادر فولادزره داد زد: »خب حالا می‌گی چیکار کنم؟ من که راه دیگه‌ای بلد نیستم. خودت که می‌فهمی ما دیوها خنگ هستیم و فراموشکار. الان من نمی‌دونم این بچه‌ای که الان توی شکمم هستش کی می‌آد بیرون اصلاً!؟ چندسال می‌شه که همون تو بخور و بخواب راه انداخته و بیرون نمی‌آد. هرچی بهش می‌گم که مادر بیا بیرون برو سر قصه خودت، حرف گوش نمی‌کنه که نمی‌کنه. چه دوره زمونه‌ای شده وِروِره‌جون! بچه دیو هم بچه دیوهای قدیم«!

وروره گفت: »به بچه‌ات بگو بیاد بیرون من یه سؤال ازش بپرسم؛ خیلی مهمه!«

مادر فولادزره آهی کشید و با التماس زل زد توی صورت ریز وروره‌جادوو گفت: »آخه وروره جادو تو خودت این‌کاره‌ای. ببین آگه زورت رسید بیارش!»

وروره جادو خودش را به شکل کرم کوچک شب‌تابی درآورد و وارد بدن مادر فولادزره شد. او از چهارده تا روده مارپیچ عبور کرد و بعد رسید به مغز مادر فولاد زره؛ آنجا دید از بس مادر فولاد زره از مغزش استفاده نکرده پر از گرد و خاک شده است. عنکبوت‌ها هم همان‌جا خانه درست کرده بودند. وروره یک فوت کرد تا شاید بتواند آن قسمت مغز مادر فولادزره را تمیز کند. ولی وقتی دید زورش نمی‌رسد، پشیمان شد و یاد جغد افتاد که منتظرش نشسته بود. رفت و رفت تا بالاخره رسید به جایی که کوچک‌ترین بچه مادر فولادزره مثل یک خرس بزرگ شده بود و داشت خروپف می‌کرد.

وروره جادو به شکل پیرزنی درآمد و داد زد: »های بچه! های! بلند شو خرس گنده چقدر می‌خوابی؟! تو که می‌خواستی بخور و بخواب راه بندازی نباید می‌اومدی این‌جا. می‌خواستی همون‌جا توی دنیای قبلی بمونی و اجازه بدی یکی دیگه بیاد. می‌دونستی قصه‌ای که تو باید توش زندگی کنی کنج خونه من افتاده؟»

بچه مادر فولادزره غلطی زد و گفت: »چیه وروره جادو! بذار بخوابم! مگه کسی دیگه قصه می‌خونه؟ خودم از داخل همین شکم شنیدم که مادرم داشت با خودش خودخوری می‌کرد که هاااای داد بیدا دیگه کی سراغ ما توی قصه‌ها می‌آد؟ دیگه بچه‌ها سرشون با گوشی و تبلت و کامپیوتر گرمه! کی کتاب می‌خونه!؟»

وروره جادو آهی کشید و گفت: »این‌قدر ناامید نباش. تو درست می‌گی ولی بچه کتاب‌خون هم زیاده. آخه با دست رو دست گذاشتنن که کاری درست نمی‌شه. تو باید به دنیا بیای تا بچه‌ها باهات آشنا بشن.«

– حالا بذار فکرام روبکنم وروره جادو! به خاطر همین اومدی این‌جا؟

– نه عزیزم. یه اتفاقی تو جنگل افتاده. یه موجود عجیب و غریبی اومده توی جنگل که به هیچ جونوری شبیه نیست. فکر کردم از بچه‌های مادر فولادزره باشد اما می‌بینم که تو حتی حاضر نمی‌شی به دنیا بیای چه برسه به این‌که بخوای بیایی جنگل!

بچه‌دیو لنگش را انداخت روی هم و میان خمیازه‌اش گفت: »خب بیاد؟ چیکارش دارین؟ حتماً که نباید همه شما اون رو بشناسین! جنگل به اون بزرگی خب اون هم یه جایی واسه خودش دست و پا می‌کنه دیگه.«

وروره جادو که شپش‌های بچه دیو را از لابه‌لای موهاش آزاد می‌کرد گفت: »نمی‌شه آخه! هرکسی باید به موقع خودش به دنیا بیاد و در جای مناسب خودش زندگی کند. مگه جنگل بی‌حساب و کتابه که هرکی از هرکجا رسید بیاید هر کاری دلش خواست کنه! از طرفی هم ما که نمی‌شناسیمش می‌ترسیم همه رو از بین ببره. وای که تو ندیدیش! جه قدی چه قیافه‌ایی! هیکلش جناب شیر رو مریض کرده. من حتی یه بار هم اون رو توی دهکده جادوگری ندیدم. با ااین حال اون خیلی خوب کارش رو بلده. مثلاً روی بدنش چیزای عجیب و غریبی داره که توی هوا می‌چرخن مث تیر اسلحه آدما. بدون این‌که وردی بخونه بدنش هی عوض می‌شه. من هرچه جادو بلد بودم خوندم اما اثری روی اون نداشت.«

بعد از این همه تعریف گرمانه وروره جادو، بچه‌دیو غلطی زد و فرزی گفت: »خب حالا که دیدی من اون نیستم برو دیگه. مزاحم خوابم هستی.»

– واقعاً تو حاضر نیستی به دنیا بیای؟ بی‌چاره مادرت خیلی داره عذاب می‌کشه.

– نه وروره جادو! یه بار که بهت گفتم من نمی‌آم.

وروره جادو ناچار دمش رو گذاشت روی کولش و دوباره از روده‌های پیچ در پیچ مادر فولادزره گذشت و آمد بالا. وقتی که رسید سرفه‌ای کرد و گفت: »یه خورده از اون مغزت استفاده کن. همه جا رو خاک گرفته بود.«

مادر فولادزره اما پرسید: »بچه‌م رو دیدی؟! شبیه به کی بود؟! نمی‌خواست بیاد؟ اسمش چی بود؟!!»

وروره جادو تقریباً داد کشید: »واای! چه‌قدر سؤال می‌پرسی؟ اسمش رو خودت باید انتخاب کنی! یه خرده فکر کن لطفاً! راستش رو بخوای اون هم یکی لنگه خودته احتمالاً. همون‌جا خوابیده و لج کرده و هی بهونه می‌آره که من نمی‌آم.«

 مادر فولاد زره سرش را خاراند و گفت: »الان که گفتی از مغزت استفاده کن شاید دارم استفاده می‌کنم که عرض کنم شیشه عمر باید ساخته بشه که به دنیا بیاد یا به دنیا بیاد که شیشه عمر ساخته بشه!؟ ها؟ چی بود؟ خلاصه باید حرفی از شیشه عمر باشه که این بچه نود هفتاد کیلویی رو محافظت کنه. ممنون وروره جادو که باعث شدی مغزم رو به کار بندازم. شیشه عمر می‌خواد؟!»

– واقعاً تو حاضر نیستی به دنیا بیای؟ بی‌چاره مادرت خیلی داره عذاب می‌کشه.

– نه وروره جادو! یه بار که بهت گفتم من نمی‌آم.

– قابلی نداشت. حالا که من بهت کمک کردم. تو هم همراه من بیا بریم جنگل؛ شاید بتونی کمک‌مون کنی.

– آخه وروره جان، قربونت برم! تو که اوضاع من رو می‌دونی. یه بچه‌دیو هفتاد نود کیلویی توی شکمم دارم. یه شال هزار متری هم باید برای نوه‌م ببافم. اصلاً مگه نشنیدی بچه‌م چی گفت. وقتی بچه‌ها سرشون به موبایل و تلویزیون گرمه من چطوری می‌تونم از جای خودم تکون بخورم ها!؟ تازه من زیادی پیر شدم و کسی برای من دیگه قصه‌ای نمی‌نویسه. دیگه بازنشسته شدم. با این اوضاعی که دارم چطوری بیام؟ جغد دانا خودش یک فکری می‌کنه دیگه!

وروره که دید کاری از دستش برنمی‌آید دوباره به شکل ابری شد و رفت پیش جغد دانا و همه ماجرا را برایش تعریف کرد. آن‌ها داشتند با هم حرف می‌زدند که سلاریته بیدار شد و خمیازه‌ای کشید. جغد و وروره جادو فوری خودشان را پنهان کردند.

سلاریته نگاهی به اطرافش انداخت و چیزی ندید حتی لاک‌پشتی هم آن‌جا پر نمی‌زد. از دیدن گل‌های وحشی رنگارنگ و درختان بلند چنان شاد شد که صدای آهنگ قشنگی از بدنش برخاست. سرش را که بالا گرفت، چشمش به لانه پرندگان روی شاخه درخت افتاد. گردنش را بالا کشید. وروره جادو وقتی دید که گردن سلاریته خود به خود دراز می‌شود، از ترس جیغ کوتاهی کشید و سلاریته که بالاخره صدایی شنید کله‌اش را چرخاند تا ببیند آن صدا از کجا بود!

 یکهو سرش به یکی از لانه‌ها برخورد کرد و پرنده کوچولویی که تازه پرواز یاد گرفته بود تاپی افتاد پایین.

 همه حیواناتی که قایم شده بودند از ترس نفس‌های‌شان توی سینه حبس شده بود. مادرش پرنده کوچولو در حالی که می‌لرزید، گریه‌کنان زیر لب می‌گفت: »کاشکی مار تخم‌ت رو خورده بود و این روز رو نمی‌دیدم! چه‌قدر بهت گفتم زودتر پرواز یاد بگیر! حالا خوب شد؟! الان کی می‌تونه جلوی این هیولا رو بگیره!؟»

 سلاریته نگاهی به پرنده کرد. پرنده کوچولو از ترس همان یک ذره پروازی را هم که یاد داشت، فراموش کرد و همان‌جا روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد و قلبش تندتند می‌زد. سلاریته هم متعجب از این که پرنده‌کوچولو اصلاً هیچ شباهتی به لاک‌پشت‌ها نداشت با دست پشت سرش آن را برداشت. آخه اون دوتا دستش همراه گردنش رفته بودند بالا. خم شد و پرنده‌کوچولو را بلند کرد. پرنده از لای بال نازکش نگاهی به سلاریته انداخت. به نظرش رسید خیلی هم ترسناک نیست؛ حداقل از گربه و گرگ و بعضی حیوانات خوشکل‌تر است. یادش آمد که مادرش گفته بود هر وقت کسی را دید همیشه اول سلام کند؛ ازآنجایی که پرنده کوچولو تازه توانسته بود حرف زدن یاد بگیرد به جای سلام گفت: سلاریته.

بعله! حیوانات گاهی باهوش‌تر از اون چیزی هستند که ما فکر می‌کنیم.

 سلاریته لبخندی زد و دایره‌های روی بدنش شروع به چرخیدن کردند. دست پشتی سلاریته، پرنده کوچولو را گذاشت روی سه‌گوش‌های کمرش. سه‌گوش‌های چرخان در هوا، پرنده را مثل توپ به هم پاس می‌دادند تا به نزدیک لانه‌اش رسید.

وروره جادو با تعجب زیر لبش گفت: »ای ول! بابا تو دیگه کی هستی!»

سلاریته با دماغش پرنده را از روی آخرین سه گوش برداشت و توی لانه‌اش گذاشت و با زبانش او را لیسید و پا شد و رفت. سلاریته دور و دورتر می‌شد. همه حیوانات دور شدنش را نگاه می‌کردند اما جرات نداشتند جلو بروند. ممکن بود بالاخره گرسنه باشد و یک دفعه همه را با هم بخورد. روباه که فکر می‌کرد او دارد همه را فریب می‌دهد.

سلاریته اما خیلی زود به این نتیجه رسید که در جنگل کسی نیست تا با او دوست بشود وگرنه در مدتی که آن‌جا بود حداقل به غیر از درختان و گل‌ها و نارگیل‌ها و میوها و اون پرنده کوچولو کسی به سراغش می‌آمد؛ برای همین هم راهش را کشید و از جنگل رفت.

توسط |2019-06-11T00:00:52+04:30ژوئن 10th, 2019|داستان کودک و نوجوان|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید