تختک‎نشین : داستانی از یک استعداد داستانی گمنام یا جوان و یا کمترشناخته‌شده (کلثوم بَزی) – ۱

///تختک‎نشین : داستانی از یک استعداد داستانی گمنام یا جوان و یا کمترشناخته‌شده (کلثوم بَزی) – ۱

تختک‎نشین : داستانی از یک استعداد داستانی گمنام یا جوان و یا کمترشناخته‌شده (کلثوم بَزی) – ۱

مقدمه:

ماهنامه داستان و سفر یکی از رسالت‌ها و اولویت‌های خود را کشف یا پرداختن به قلم نویسندگانی می‌داند که علیرغم استعداد عالی نوشتن، به هر دلیلی، امکان کمتری برای معرفی در جامعه ادبی ایران و دیگر کشورهای پارسی‌زبان داشته‌اند.

در این شماره، ماهنامه “داستان و سفر ” مفتخر است قلم کلثوم بزی اهل سیستان و بلوچستان را به فضای ادبیات داستانی معرفی کند. او زاده ۱۳۵۹ زاهدان و دانش‌آموخته صنایع دستی و پژوهش هنراست و درباره اسطوره کاوی زندگی روزمره مردم سیستان و بلوچستان پژوهش کرده است.

هر چند برای اهل ادبیات و هنر زاهدان نباید نام کلثوم بزی مخصوصا در حوزه نمایشنامه‌نویسی ناآشنا باشد اما در داستان‌نویسی ملی کمتر به قلم او پرداخته شده است. داستان کوتاه “تختک‌نشین” بخشی از  قدرت قلم این نویسنده سیستان و بلوچستانی در داستان‌نویسی است که با همکاری و هماهنگی ناصر نخزری مقدم برای مخاطبان ماهنامه داستان و سفر در نظر گرفته شده است:

تختک‎نشین

داستانی از یک استعداد داستانی گمنام یا جوان و یا کمترشناخته‌شده

کلثوم بَزی

توتن را می‌کشد و تا کمر از آب بیرون می‌آورد. بافته‌ی موهایش زیر روسری آبی پنهان شده و گِل از گالش‌های سیاه می‌تکاند. همیشه روز قبل از طوفان، باد سرد نی‌های بلند را تکان می‌داد و امروز از آن روزهایی بود که موج آب هامون در هوا یخ می‌زد و ترمه این را خوب می‌دانست. به‌سرعت طول تختک را طی کرد. سه‌پایه هنوز بیخ نِی وَند سرپا بود، در خیالش صدای قُرومب قُرومب مَسکه دو مشتی در مشک شیر با صدای نیزار یکی شد. به تِنگ رسید. مارَک تازه زاییده بود و نکند گوساله‌ی یک‌روزه، بی‌غذا در یخبندان امروز تلف شود! طناب گردن مارَک را گرفت و میخ کرد به دیواره آخور. گوساله را در بغل گرفت و رفت سمت توتَن. گاو با همه اعتمادش به ترمه، به دنبالش ماغ بلندی کشید و طناب را تَنگ کرد. چشم‌هایش مایه‌های سبز آبی داشت. دلش خواست نامی به شکل چشم‌هایش بر او بگذارد. وقت فکر کردن نداشت. تگرگ شروع به باریدن کرده بود. پَچو را به دیواره زیری تختک فشار داد و توتن تکانی خورد به سمت جلو، گوساله زیر لته‌ای خَف کرد. روی قسمت‌های کم‌عمق دریاچه لایه‌ای یخ بسته بود. تگرگ به سطح آب و یخ برخورد می‌کرد و در آب فرومی‌رفت، از جای سوراخ‌هایی که تگرگ روی لایه یخ ساخته بود، بخار کمرنگی بیرون می‌زد و حرکت چورها بر روی یخ،  ترک‌ها را بیشتر می‌کرد. معدود چنگرهای جوانی که حواسشان به مهاجرت فصل نبود، مذبوحانه بال می‌زدند تا از بارش جانی به دربرند. صدای جیغ جیغ چورها، گوساله را از خود بیرون آورد. ترمه رو به گوساله چشم تنگ کرد:«اگه امسال زنده بمونن، عبرت می گیرن و سال بعد این موقع اینجا نیستن که تگرگ نیم کیلویی شکارشون کنه، چُور و بُوستونی عاقل این وقت سال اینجا نمی مونه«

خودش می‌دانست درباره اندازه تگرگ‌ها کمی اغراق کرده است؛ اما امروز سر سازگاری با چنگر و لک‌لک نداشت. توتن در پشت سر ترمه یک‌وری شد. سکندری خورد، روی پشته‌ی نی زانو خم کرد. ترس برش داشت. همیشه وقتی از باریکه‌های رُنگ و از لابه‌لای نیزار می‌گذشت تصورش این بود که شیرماهی و کپورهایی قدر یک خَسی به‌جای نی‌ها، توتن او را می‌خورند و همیشه هم از این فکر می‌ترسید. گاهی هم دیده بود که خَسی از لابه‌لای نی‌ها به توتن هجوم می‌آورد و توتن را چپه می‌کرد و کل زندگی زیرآب می‌رفت و «وا بر تو اگر شنا بلد نبودی». از یادآوری این قسم صحنه‌ها، لرزید و دلش به درد آمد. مارَک اولین گوساله‌اش را باردار بود و سر بی‌تجربه‌گی و جوانیِ گَستری که تازه آبستن شده بود، از شدت درد، سحرگاه، تختک را ترک کرده و به آب زده بود و طلوع آفتاب با لِمارگِ آویزان دیدند که گوساله‌اش را زیر آب به دنیا آورده. جیغ از سر مادر رفته بود و بی‌گفتگو جنازه‌ی گوساله را پشت تِنگ دفن کرده بودند. همیشه در این وقت‌ها نیزار پر از صدای گریه‌ی زن‌هایی می‌شد که آب گوساله‌شان را خفه می‌کرد. ترمه اما این بار می‌خواست گوساله مارَک را از سرما و گرسنگی نجات دهد. با خودش فکر می‌کرد و دلیلی پیدا نمی‌کرد. چرا مارک شیر نداشت؟! امسال تَزگ و توتَک بد نبود. هامون هم نی‌ها را تا بالای کمر خیس می‌کرد و چه‌بهتر از این برای گاو آبستن! با خودش فکر کرد؛ گاو بیچاره آن‌قدر غصه خورده که حتی آبستنی جدید هم درد گوساله‌ی زیر آب را برایش تمام نکرده و نتوانسته اندوه خودش را جمع کند و چیزی بخورد و نتیجه شده گوساله‌ای لاغر و پستانی خالی! سال خوبی نبود، هنوز از یادآوری آن گرگ‌ومیش دم‌صبح پشتش تیر می‌کشید تا زانو در پِهِنِ داغ و یخ فرورفته بود تا ته تِنگ، گوساله‌ها را هی کرده بود به نیزار و در راه سرگرم موخوره موهایش شده بود که تا فرق سر دوشاخه بالاآمده و سیاهی مخمل موهاش را بور کرده بود. چماق در بغلش سنگینی می‌کرد. بردن گوساله‌ها تا لب آب و بریدن مشتی تَزگ و تورتَک برایشان کار هرروزش بود. خواب شب قبل اما هنوز در چشم‌هایش باروت می‌شد و همین بود که نفهمیده بود امروز کدام گله را هی کرده! سنگینی زوزه بود یا بوی تعفن یا سری افتاده و سرعت هیکل سربی، نمی‌دانست؛ فقط به قول مادرش شانس آورده بود که نرسیده به نیزار فهمیده بود گله‌ی پیش رویش خوک‌های سیاه‌اند که سرمای شب قبل را با دریدن گوساله‌ها در طویله به صبح رسانده‌اند و تازه آن‌وقت چشم‌هایش دیده بود به‌جای گوساله‌ها، گله‌ای خوک در پیش رو دارد. برگشت، تگرگ، بال چُوری را خون کرده بود. »شکار بی‌زحمت، هدیه‌ی هوای جاله‌ای به من!« دست برد، پرنده را که هنوز در خودش بال می‌زد، برداشت، سرش را کند و زیر دسته‌ای نی پنهان کرد. »چه خوب که توتن شش بلیمه ای را آوردم. جادار و سنگین! چه بود آن قایق شکار سه بلیمه‌ای! اگر هم خَسی چپه‌مان نمی‌کرد، باد حتماً ما را می‌برد!«

رونگ را طی کرده بود و حالا وسعت دریاچه را پیش رو داشت و درختان گز را در دوردست، دو سه ساعتی راه بود تا برسد به تختک‌های تازه، کار همیشه‌اش بود پَچو کردن از تختکی به تختک دیگر و بردن کیسه آردی، گوساله‌ای، نی‌ای برای دروهمسایه. این یخبندان اما تجربه‌ای تازه بود. صورتش سِر شده بود، احساس می‌کرد گونه‌هاش، روی چانه‌اش می‌افتد. صدای جیغ چورها و صدای چالاب چالوپ آب در هم گره خورده بود، »چه همه چور حواس‌پرت بی‌دست‌وپا امسال سر از تخم درآورده‌اند!» هرکدام با برخورد تگرگی روی آب سرنگون می‌شد. احساس کرد پهلوهایش کش می‌آید تا می‌خورد و این حال، توان پَچُو کردن را از او می‌گرفت. کمی دورتادور توتن جستجو کرد. «باید کَتَلِ خری، کُتی چیزی این دوروبرها باشد! از تو بعید بود بی پوستین به آب بزنی دختر! این‌قدر خنگ که به همه نسبت دادی! حالا خوب است که توتن به تختک برسد و چوب اندام درازت را خلق شماتت کند؟!«

توتن بود و دسته‌های نی، گوساله زیر لته‌ای خوابش برده بود! »میان هفت‌دریا« مادرش همیشه می‌گفت. این زندگی‌شان بود، زندگی در جزیره‌هایی که با نی و گل در هامون می‌ساختند. نی‌ها را روی پاهایش کشید، دامن چهل تریز زور سرما را نداشت. لته‌ای کوچک‌تر از آن بود که هر دوشان را گرم کند. انگشتانش شکل استوانه‌ای پچو را به خود گرفته بود. دلش می‌خواست کسی آب بینی‌اش را بگیرد. دستش به صورتش نمی‌رسید. تمام توانش را برد سمت روسری و صورتش را پوشاند پَچو در آب رها شد و به نرمی به زیر آب غلتید، به نظرش رسید یخ، جای فرو رفتنش را می‌دوخت، هوا یخ زده بود و چیزی جز سفیدی دیده نمی‌شد. احساس می‌کرد مردمک‌هایش یخ زده است. نه بادی و نه تکان نی‌ای… وسعت دریاچه تا چند قدمی توتن، تَنگ شده بود، اینجا لایه‌های یخ ضخیم‌تر بود و خوش به حال ماهی‌ها که زیر آب گرم گرفته بودند. دلش می‌خواست پاهایش را دراز کند و بخوابد، توتن می‌توانست حرکت کند، به هر تختکی که می‌رسید حتماً یک نفر بود که برایش یک لیوان شیر گرم بیاورد. گوساله را در بغل گرفت و سعی کرد روی صورتش ها کند. موی تن گوساله خشک و سیخ، یخ زده بود. کبودی دست‌هایش را زیر شکم گوساله برد. تصویر آتشی که تا صبح با شاخه‌های خشک گز زنده نگهش می‌داشت، در ذهنش گرم شد، به حکایت همای و همایون عمو نظر گوش داد. گرمای آتش به پاهایش رسید. دلش خواست با پسرهای تختک با دست از چاله‌ها ماهی بگیرد. »چولوک‌های کوچولوی بیچاره!« می‌توانست مثل دخترهای دیگر از چرخ و چاله‌های هامون بترسد و هیچ‌وقت نه دزدانه لای نی‌ها آب‌تنی کند و نه این‌همه توتَن باری پَچو کند. دلش پدر را می‌خواست که باشد اما نگوید اسباب‌کشی خانواده از این تختک به آن تختک با تو که زورت از همه‌ی پسرهای تختک سر است. ترمه اما دلش می‌خواست کسی بغلش کند و آرام بپیچدش در لحاف سرخ مادربزرگ و آن‌قدر بخوابد که بزرگ‌شده‌ی گوساله‌ی مارک را یکجا ببیند. حالا یک‌بار دیگر او بود که نصفه‌شب از زور بی‌خوابی به قول پدرش »دختری بدذات و شوخ« آب به آخور ریخته بود و خواب پسرهای تختک همسایه را که به‌رسم مهمان‌نوازی نیزاری‌ها در آخور خوابیده بودند، خیس و خراب کرده بود و عواقبش را صبح از لای نی‌ها تماشا کرده و خندیده بود به همه‌ی روزی که پیراهن و شلوار پسرها در باد بر شاخه‌های گز تکان می‌خورد و آن‌ها تا خشک شدن لباس‌ها تا گردن در آب یخ

دریاچه بنفش شده بودند تا مادر رسیده و برده بودشان زیر لحاف سرخ مادربزرگ! لحاف مادربزرگ که همیشه بوی سیسَل و دوشاب می‌داد و آنقدرهام لحاف مادربزرگ نبود، لحاف دوره‌گردی بود که ماهی یک‌بار با توتن زهوار دررفته‌اش، برایشان پارچه و سوزن و جوال‌دوز و چیزهای دیگر می‌آورد و بعدازاینکه لحافش را جا گذاشت دیگر برنگشت و لحاف ماند که مادربزرگ پشمش را پیشک زد و پیچیدش در پارچه‌ی سرخ و شد لحافی تازه! گرم با بوی خوش دوشاب که ترمه عاشقش بود! سرش روی سر گوساله خم شد، آوازی را در ذهنش زمزمه می‌کرد که نمی‌توانست به زبان بیاورد. تنها توانست به آفتاب نیمروز فکر کند و به مارَک که انگار تمام روز داشت ماغ می‌کشید و گوساله‌اش را به نامی صدا می‌زد که ترمه نمی‌شنید.

توسط |2019-06-10T23:50:39+04:30ژوئن 10th, 2019|داستان کوتاه|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید