داستان برنده جایزه ادبی : زودتر از موعد (مجتبی هژبری) – ۱

///داستان برنده جایزه ادبی : زودتر از موعد (مجتبی هژبری) – ۱

داستان برنده جایزه ادبی : زودتر از موعد (مجتبی هژبری) – ۱

مقدمه:

مجتبا هژبری داستان‌نویس اسفراینی (خراسان شمالی) یکی از نویسندگانی است که در چند سال اخیر در جایزه‌های داستان کوتاه کشور خوش درخشیده است و نوید آتیه روشنی در داستان‌نویسی ایران را داده است. هژبری معتقد است کسی که قلم خودش را در این جوایز محک می‌زند، می‌داند که باید همیشه در سطح قابل قبول باشد تا پذیرفته شود.

جایزه ادبی فرشته با پشتیبانی شهر کتاب هر سال با عنوان یک موضوع فراخوان داستان کوتاه و عکس خود را منتشر می‌کند. امسال پنجمین دوره این جایزه برگزار می‌شود.

داستان “زودتر از موعد”اثر مجتبا هژبری به عنوان رتبه اول در چهارمین دوره جایزه ادبی فرشته (۱۳۹۷) معرفی شد که لذت خوانش این داستان تقدیم می‌شود به مخاطبان  اولین شماره ماهنامه “داستان و سفر” .

داستان برنده جایزه ادبی (رتبه اول جایزه ادبی فرشته ۱۳۸۷)

زودتر از موعد

مجتبی هژبری

داشتم با زن اولم می‌رفتم سمت بردسکن که گوشی‌ام زنگ خورد. عادت نداشتم پشت فرمان جواب تلفن کسی را بدهم. اما معصوم یکسال بود خبری از من نگرفته بود. نگه داشتم. تسبیح دانه سفالی تلو تلو خورد و به شیشه جلو اصابت کرد. مثل همیشه شمرده اما گستاخ حرف می‌زد. گفت باید برگردم. یک دقیقه حرف زد، بدون آنکه سلام کند و برای نبودنم غُر بزند. ماهور داشت می‌رفت و من باید برای بردنش به خانه برمی‌گشتم.

من مجتبا بودم. معلم بازنشسته‌ی هنر. بعد بیست و پنج سال تدریس، خودم را زودتر از موعد بازنشسته کرده بودم و هر چه از پولِ دانشگاه ماهور و خرید خانه باقی مانده بود، خرج زن اولم شده بود. زن اول من یک فولکس ۱۹۸۳ بود که به سلیقه‌ام قرمز شده بود. با یک یخچال ده فوت، یک منبع آب هفتاد لیتری، یک تختخواب تاشوی دو نفره‌ی کتان و یک دستگاه اسپرسو ساز بیالِتی زده بودم به جاده و هرجایی می‌رفتم. تا آنکه ظهر اواسط اردیبهشت معصوم زنگ زد و توی جاده‌ی خلوتی به سمت بردسکن گفت ماهور می‌رود.

رفتن برای خانواده ما سه شخصیت جداگانه داشت. من متمایل به رفتن بودم ولی ترس تا بازنشستگی‌ام مانع ام شده بود. معصوم همیشه متمایل به ماندن بود. تمایلی پرزور که تا یک سال قبل بر من هم چربیده بود. و ماهور که تا قبل از آن فکر می‌کردم مثل مادرش اهل رفتن نباشد.

به ماهور زنگ زدم. گوشی را بر نداشت. حتماً داشت چمدانش را می‌بست. نیم ساعت بعد حتماً داشت با روژان و مریم خداحافظی می‌کرد و یک ساعت بعدتر که به سبزوار رسیده بودم هم حتماً داشت سوار تاکسی می‌شد تا برود خیابان و برای آخرین بار توی نواب قدم بزند که تلفن هرچه بوق خورد بر نداشت. تا آنکه سرباز پلیس راه حُکم آباد گیر داد درِ پشتی را بالا بدهم که تماس اول را گرفت. داشتم اسپرسو ساز را نشانش می‌دادم و نتوانستم جواب بدهم. بعد داشتم توی کابینت‌ها را نشان می‌دادم. بعد هم منبع آب را تخلیه می‌کردم. برای همین گوشی‌ام سه تماس از دست رفته را نشان داد.

فکر کرده بودم که می‌توانم بروم داخل، دوش بگیرم و ریش‌هایم که بلند شده بودند بتراشم. با حوله‌ی تن پوشام بعد مدتها کولی بودن، نیمه خیس کنار ماهور بنشینم و برای آنکه بالاخره تصمیم به رفتن گرفته سر به سرش بگذارم. بعد هم شیر را با نی شیر بخوریم و من بینی‌اش را بگیرم تا جیغ اش دربیاید. او از پروژه‌ی جدید اش بگوید و من از جاهای تازه‌ای که رفته‌ام. اما نگذاشت. وقتی رسیدم ماهور با یک چمدان سایز متوسط پشتِ در منتظر بود. درِ کشویی را کشید و چمدان خاکستری را کنار یخچال گذاشت. قبلاً گریه‌هایش را کرده بود و برای همین فقط معصوم را بغل کرد. بعد در را بست و منتظر ماند. باید می‌رفتم و پشت فرمان می‌نشستم. معصوم بدون خداحافظی برمی‌گشت توی خانه و ما دوباره به سمت سبزوار برمی‌گشتیم و از آنجا تا تهران و بعد فرودگاه را بکوب می‌رفتیم.

اما سوییچ را از پوزه‌ی لاک پشت نقره‌ای روی کاپوت آویز کردم و رفتم توی خانه. هنوز کلید داشتم و می‌توانستم بدون آنکه زنگ بزنم داخل حیاط کوچکش بشوم. از کنار شمعدانی‌ها و حوض گِرد آبی‌اش بگذرم. کفش‌هایم را روی تراس در بیاورم و بروم داخل صد متر زیربنای خانه‌ای دوبلکس در شهرک فرهنگیان اسفراین. در را هم پشت سرم نبندم تا ماهور هم بیاید تو.

صدای شُرشر آب می‌آمد. معصوم عادت داشت وقتی از چیزی ناراحت بود خودش را توی حمام بیاندازد. کتری را پر کردم و روی اجاق گذاشتم. ظرف‌های توی سینک را شستم و میوه‌ها را توی ظرف چیدم. ماهور در تمام مدت روی مبل نشسته بود. سعی می‌کرد جدی به نظر برسد. یا به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه می‌کرد، یا به درِ حمام که ببیند کِی معصوم به کمک اش می‌آید. نمی‌خواست چشم توی چشم بشویم. توی لیوان‌های پایه بلند شیر ریختم و جلویش گذاشتم. بلیت را نشانم دادند، به حرف آمدند و دوباره ساکت شدند. معصوم با حوله و ماهور با لباس سفر. به شرطی حاضربودم ماهور را ببرم که خودش هم بیاید. ماهور باید به پرواز دبی فردا ساعت شش می‌رسید. ساعت سه عصر بود و یک روز زمان داشتیم مسیر هفتصد کیلومتری تا تهران را برویم. حوله‌ام را از اتاق خوابمان برداشتم و قبل رفتن به حمام توضیح دادم که اگر موافق نیستند باید سریعتر خودشان را به اتوبوس‌های عصر برسانند.

پارتیشن بندی کافه‌ی سیار نمی‌گذاشت هیچکدام شان را ببینم. قفسه کتاب‌ها مثل دیواری سراسری، نصف عرض را گرفته بود. برای همین آینه بغل را کنده بودم و توی داشبورد گذاشته بودم. فقط چسب پشتش مانده بود که تسبیح را نگه می‌داشت. تسبیح یادگاری سفر به جزیره‌ی هرمز بود و سی و سه دانه‌ی رنگی از گل‌های جزیره داشت. هر چه دنبال‌شان گشتم نتوانستم لابلای قوطی‌های قهوه و نسکافه و شکر که نیمه‌ی دیگر را پر کرده بودند، پیدایشان کنم. توی اولین پمپ بنزین نگه داشتم. در کشویی را کشیدم. ماهور سرش را گذاشته بود روی سینه‌ی معصوم و با گوشی‌اش ور می‌رفت. گفتم ماشین خراب شده و باید شب را همانجا بمانیم. هر دو بُراق شدند و اخم و عصبانیت توی صورت‌شان قاطی شد. نازل بنزین را توی باک فرو کردم و خندیدم. پمپ آنقدر خلوت بود که صدای برخورد بنزین به بدنه باک شنیده می‌شد.

شوخی بی مزه‌ام تغییری ایجاد نکرده بود. آن‌ها پشت کتاب‌ها و قهوه‌ها و شکرها مانده بودند. توی بارش شدید باران، داشتم جاده‌ی یک طرفه‌ی سبزوار-تهران را طی می‌کردم. گاهی چراغ زرد دوگانه‌ای سبقت می‌گرفت. بوق ممتدی می‌زد و سرنشینان اش آنقدر با کنجکاوی نگاه می‌کردند تا چراغ‌های قرمز خطرش محو می‌شدند. به این فضولی خوشایند عادت داشتم. با وجود همه‌ی کافه‌های سیار هنوز برای خیلی‌ها، دیدن یک ون رنگی توی جاده، عجیب و تازه بود. یک ون قرمز با تصویر بزرگی از نقشه جهان در سمت راننده. نقشه با رنگ سفید و از دانه‌های قهوه نقاشی شده بود. از ادامه بازی قهر قهر تا قیامت که داشت من را از ریتم تازه‌ام دور و دورتر می‌کرد، می‌ترسیدم. باید صدای پخش را کمی زیاد می‌کردم و تا خودِ تهران به رانندگی ادامه می‌دادم. هرجا بنزین تمام شد بنزین می‌زدم. هر جا آنها خواستند برای دستشویی و شام و صبحانه نگه می‌داشتم و وقتی به فرودگاه می‌رسیدیم چمدان ماهور را پایین می‌گذاشتم، اگر گذاشت می‌بوسیدمش و بعد دوباره به جاده برمی‌گشتم. بدون آنکه نگران چیزی باشم.

اما ماشین دل دل زد و مثل کسی که آسم دارد عطسه‌ای کرد و خاموش شد. کنار جاده‌ی خیس از باران ایستادیم. من و معصوم و ماهور و البته زن اولم. که آمپر بنزین و آب و همه چیزش درست و بجا بودند. برق پشت آمپر می‌آمد اما آنقدر زور نداشت موتور تازه تعمیر را روشن کند. بست های باطری را چک کردم. بعد درِ کشویی را کشیدم و از زیر پای ماهور و کشوی ابزارها، چراغ سیار را درآوردم. توی نگاه‌شان معلوم بود که فکر می‌کنند یک مسخره بازی جدید برای یک منت‌کشی تازه است. برای همین تا وقتی بیایند و ببیند چه خبر شده یک ربع طول کشید. توی ربع ساعت باران شدیدتر شد و لباس‌ها، موهای پرپشتم و تمام تنم را خیس کرد. آنقدر ماشین‌ها از کنارم گذشتند تا آنکه یک آیسوزوی پنج تن ایستاد تا به داد باطری کم جانم برسد. وقتی ماهور کنارم ایستاد، سمتش برگشتم. باران به مجله‌ی قطوری که بالای سرش گرفته بود برخورد می‌کرد و صدا می‌داد. با پمپ باد آیسوزو آب روی باطری را خشک کردیم. پشت رُل نشستم و بعد از چند استارت، ون به حال آمد و روشن شد. زیر باران تند و تیز، یک شات اسپرسوی تشکر برای راننده گرفتم. همانجا سر کشید، از کابین بالا رفت و با یک گاز توی تاریکی غیب شد. وقتی داشتم درِ جک دار عقب را پایین می‌کشیدم که باران بیشتر به دستگاه‌ها نرسد، ماهور مجله‌ی خارجی‌ام را تکان می‌داد تا قطره‌های باران چکیده را از رویش خشک کند. از کابینت پشت به صندلی شاگرد، کارتن کلوچه‌ها را بیرون آوردم. گذاشتم روی پای معصوم و قبل از آنکه بیشتر خیس بشوم پشت فرمان نشستم. برف پاک کن بیشتر از یکساعت روی دور تند مانده بود. قطره‌های باران دیگر خوشایند نبودند وآسیب زننده به نظر می‌رسیدند. توی تاریکی هم معلوم بود ون توی حداقل ده سانت آب در حال پیشروی است. مجموعه‌ای چراغ به ما نزدیک می‌شدند. چراغ‌های چشمک زن زرد و چراغ‌های گردان قرمز و آبی. درست‌تر آنکه آنها ایستاده بودند و ما نزدیکشان می‌شدیم. مامورها با لباس‌های فسفری ماشین‌ها را متوقف می‌کردند. پشت قطار ماشین‌ها ایستادم و بدون آنکه ون را خاموش کنم پیاده شدم. پل کوچک دو دهانه را سیل پوشانده بود. دهانه‌های بتونی پر شده بودند و آب و آشغال با قدرت از آسفالت عبور می‌کرد و به بدنه پژویی که برگشته بود می‌خورد و کم کم جابجایش می‌کرد.

مامورها نمی‌گذاشتند کسی جلوتر برود و آنطرف را نشان می‌داند. سمتی که جاده از تهران برمی‌گشت چراغ‌های زیادی روشن بود. تابلوهای چشمک زن از دور و توی باران شدید هم خوانده می‌شدند. برگشتم توی ماشین. معصوم که خطر را حس کرده بود آمده بود جلو و روی صندلی شاگرد نشسته بود. ماهور هم از پشت قوطی‌ها با صورت نگرانش جلو را نگاه می‌کرد. اما وقتی سوار شدم سوالی نپرسیدند. باید قبل از آنکه جاده‌ی رابط بوسیله ماشین‌های در راه مانده گود می‌افتاد، ون را توی مسیر کوتاه شنی می‌انداختم و آنقدر با سرعت می‌رفتم که گِل نرم ماشین را توی خودش نبلعد. تکه‌های گِل و ماسه به کناره‌ها می‌خوردند و صدای ساچمه می‌دادند.

مجتمع از ماشین‌های عبوری پر بود. کسی مطمئن نبود که باید شب را بماند. همه کنار ماشین خودشان جمع شده بودند و از سرنشینان پژو حرف می‌زدند. بجز سه چهار دهنه تعمیرگاه و تعویض روغنی، باقی مغازه‌ها باز بودند و انبوه جمعیت تویشان رفت و آمد می‌کرد. از شدت باران کم شده بود. چند کودک یکبار دور ون چرخیدند و وراندازش کردند. خواب از سرم پریده بود. در عقب را بالا زدم. موتور برق را همان داخل و طوری که باران نخورد روشن کردم. ریسه‌های دور تادور سقف چشمک زدند و چند دختر را به سرعت به سمت ون کشاندند. شیشه‌ها را کمی پایین کشیدم و صدای پخش را زیاد کردم. همه اینها را زمانی انجام دادم که ماهور و معصوم رفته بودند دست و صورتشان را آب بزنند. ماهور که رسید دخترهای جوان منتظر بودند برایشان قهوه بگیرم. قوطی اسپرسو را نشانش دادم. بویلر را توی دستش گذاشتم و به سمت ورودی مجتمع رفتم. سه دهنه تعمیرگاه بود. شماره یکی را از تابلوی سَر دراش برداشتم. قول داد فردا تا ساعت هشت با یک باطری نو از شاهرود که چهل کیلومتر جلوتر بود، برسد و معطلم نکند.

باران هنوز می‌بارید. به ماشین‌ها و مسافران ناخواسته‌ی مجتمع بین راهی لحظه به لحظه اضافه می‌شد و هر آدمی که تازه سر می‌رسید از قبلی عصبی‌تر بود. دیگر ون قرمز ما جذاب نبود. موتور را خاموش کرده بودم و شیشه‌ها را بالا کشیده بودم. معصوم خوابیده بود اما ماهور کمی دورتر از ون با گوشی حرف می‌زد. سوییچ را تحویلش دادم که هر وقت خواست برود و بخوابد. هنوز خیلی دور نشده بودم که ماهور صدایم زد. یک نایلون نازک را طوری پاره کرده بود که بتواند از باران در امان باشد. برایم جا باز کرد تا کمتر خیس بشوم. تقریباً تا شانه‌هایش بیشتر نبودم. قد بلندش را از دایی‌هایش به ارث برده بود و همین قد بلند و گردنِ کشیده‌اش، خواهان‌های زیادی برایش دست و پا کرده بود. نزدیک که شدیم یک نهرکن بزرگ مشغول کشیدن لاشه‌ی پژو از سیل بود. آدم‌های هلال احمر زنجیری را به هر ترفند بوده دوراش گیر داده بودند و کوماتسوی زرد رنگ سعی می‌کرد آن را سمت خودش بکشاند. چرخ‌های زنجیری کوماتسو توی گِل فرو رفته بودند و هر آن ممکن بود سیل و پژو، ماشین را بکشند و کار راننده را یکسره کنند. آب تیره خودش را به ماشین می‌کوبید و نمی‌گذاشت نجات پیدا کند.

دیگر ساعت نمی‌بستم اما می‌دانستم باید از یک گذشته باشد. یکسال توقف‌های بی‌برنامه توی کویر و جنگل و کوهستان، کلاس درس خوبی برای ساعت شناسی‌ام بود. ساعت حرص آدم را برای بیشتر زنده ماندن زیاد می‌کند و آخرش همین شمردن ثانیه‌ها به حساب آدم می‌رسد. دور پل خلوت شده بود و آدم‌هایی که با گوشی‌هایشان فیلم می‌گرفتند کمتر شده بودند. پلیس راه از دو طرف نگذاشته بود به قطار ماشین‌ها اضافه شوند و همه را توی شهرهای این طرف و آنطرف ما اسکان داده بودند. باران هنوز می‌بارید. بعد از نیم ساعت همه برگشتیم سمت پارکینگ و تنها کوماتسو بود که تکان نخورد. راننده‌ی ناشناس ماشین بی‌قواره‌ی ژاپنی آخر از همه می‌آمد. زنجیر پاره شده بود و لاشه پژو را سیل توی جیغ جمعیت برده بود.

باید می‌خوابیدم. هرچند زندگی توی کافه‌ی سیار، برنامه‌ریزی خواب و بیداری‌ام را به هم ریخته بود. روز پر مشغله‌ای را رد کرده بودیم و فردا ممکن بود روز پر دردسرتری باشد. همه جا تقریباً تاریک بود. جز آژیر گردان قرمز ماشین گشت که پارک کرده بود و دو سرباز با چشم‌های خمار تویش کشیک می‌دادند. کوسن را تکیه داده بودم به در ماشین و توی نور کم تابلوی سوپرمارکت پشت سرم کتاب می‌خواندم تا خوابم ببرد. یکبار بیشتر ورق نزده بودم که ماهور در را باز کرد. روسری نداشت و نورهای آن سمت از پشت گردن لاغر و بلندش به من می‌رسیدند. بی‌مقدمه گوشی‌اش را سمتم گرفت و فیلمی را برایم پخش کرد. یک کَت واک خارجی. صدای بک گراند را کم کردم که معصوم بیدار نشود. شروع به حرف زدن کرد. از بورسیه‌ای که در نبود من گرفته بود. از زبان فرانسه‌اش که تقویت شده بود و از همه مهم‌تر تصمیمش برای رفتن که آنرا هم در نبود من گرفته بود. بعد گوشی را گرفت. به شیشه جلو خیره شد و گفت می‌خواهد مراقب معصوم باشم. جابجا شدم و کتاب را توی قفسه گذاشتم. می‌خاستم بگویم بخاطر اینکه جرات کرده، اینکه می‌رود و بخاطر اینکه اینقدر بزرگ شده خیلی خوشحالم. می‌خاستم مثل وقتی بچه مدرسه‌ای بود بغلش کنم و پیشانی‌اش را ببوسم که صدای جیغ نگذاشت. جیغ را همهمه‌ی جمعیت و چراغ‌های ماشین‌ها ادامه دادند و نگذاشتند حرف‌هایم را به ماهور بزنم. جوری که معصوم که حالا بیدار بود و پشت سر حسش می‌کردم هم بشنود.

با صدای آژیرها همه از خواب پریده بودند و دوباره سرو صداها مثل همان اول راه بندان شده بود. همه چشمشان به سمت همان پل دو دهانه‌ی کوچک بود که معلوم بود ماجرای تازه‌ای درست کرده است. نایلون دست ساز ماهور را گرفتم و به سمت پل دویدم. همانطور که نزدیک می‌شدم نورهای چشمک زن قرمز و زرد و صدای آژیرها، تیزتر و قوی‌تر می‌شدند. خودم را به دایره‌ی جمعیتی رساندم که اکثریت‌شان چراغ گوشی‌هایشان را سمت چیزی گرفته بودند. چند ردیف را که کنار زدم راننده‌ی کوماتسو را دیدم که روی زمین خیس نشسته بود و توی سرش می‌زد. اثری از ماشین آن جایی که ترکش کردیم نبود. چراغ قوه‌ی یکی از آدم‌ها را که دنبال کردم چشمم خورد به توده‌ای عظیم و گل آلود که به پهلو افتاده بود و آب داشت از سر و کولش بالا می‌رفت. همه شیشه‌های شکسته‌ی کوماتسو را نشان هم می‌دادند و از دزدی حرف می‌زدند که با جریان آب رفته بود. از راننده‌ی نجات یافته‌ی پژو که می‌خواست خانواده‌اش را نجات بدهد.

وقتی برگشتم معصوم سمتم آمد. نگران بود و نگرانی جای قهر را توی چشم‌هایش پر کرده بود. مثل توی فیلم‌ها، که با هشدار و آژیر و خطر آدم‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، حادثه کار خودش را کرده بود. همان تمایل ناخواسته که آدم‌های غریبه را به وقت بمباران‌های هوایی و آژیرهای بد صدا در زیر پله‌ها و توی پناهگاه‌ها با هم آخت می‌کند، همان ترس شاید، ما را دوباره به هم نزدیک کرده بود. گفتم تخت بخوابند تا برسیم. استارت زدم. باطری کم رمق تکانی به ماشین داد اما روشنش کرد. ون قرمز را از لابلای ماشین‌های انبوه بیرون کشیدم. با وضعیت تازه بعید بود به این زودی راه باز شود. باید برمی‌گشتم و از جاده‌ی قدیم دوباره به سمت تهران حرکت می‌کردیم. یکساعت بیشتر نرفته بودم که هردویشان آمدند و کنارم نشستند. ریسه‌های روی سقف را روشن کردم و صدا را تا آخرین شماره بالا بردم. معصوم دست دراز کرد و ولوم را کم کرد. اخم کردم و چراغ‌های جلو را خاموش کردم. جاده تاریک شد. فرمان را کمی لرزاندم تا جیغ بکشند. معصوم با مشت توی بازویم کوبید و چراغ‌ها را روشن کرد.

زن اولم شبیه هیچ روز دیگرش در یکسال گذشته نبود. گل‌ها و کثیفی از زیبایی قرمز رنگش اثری

 نگذاشته بودند. تخت دونفره‌اش خالی بود و برای اولین بار دو زن زندگی‌ام روی صندلی جلو نشسته بودند. باران یکریز تا ساعت ده صبح فردا بارید و هوا به قد اول صبح بیشتر روشن نشد. جاده‌ی قدیمی هرچند خلوت و باریک و پر دست انداز، اما توانسته بود ما را سالم و به موقع به تهران برساند. خوابم می‌آمد اما مطمئن بودم اگر فرودگاه شیراز هم می‌بود باز هم بدون آنکه بخوابم گاز می‌دادم تا برسیم. توی شریف‌آباد نگه داشتم. توی باران هیچ چیزی بیشتر از کله پاچه نمی‌چسبید. جلوی طباخی دستم را گذاشتم روی بوق تا هردو از خواب بپرند. روی میزها ریزه مو بود وکاسه های آبگوشت بو می‌دادند. با همه اینها پشتِ میزِ رو به دیوار خندیدیم و در تمام مدت زیر نظر بودن شاگرد طباخی، من از سفرهایم حرف زدم و آنها گوش کردند.

با همه‌ی اتفاقاتی که افتاده بودند، عاقلانه‌تر بود که چمدان را تحویل می‌دادم، هر چه توی بساط داشتم، برای ماهور تبدیل به دلار می‌کردم و بدون آنکه آبغوره بگیرم ترکشان می‌کردم. اما نتوانستم. نشستم توی لابی خلوت فرودگاه و راه رفتن ماهور را نگاه کردم. مطمئن و اغواگرانه قدم می‌زد و کارهای پروازش را انجام می‌داد. وقتی داشت برمی‌گشت سمت ما توی راه رفتنش مدلی از رفتار بود که به نظرم آمد همه آنهایی که مثل ما منتظرند، حواس‌شان به او جلب شده. پایش را دقیقاً جلوی پای دیگرش می‌گذاشت و دست‌های کشیده‌اش با فرود یکی، دیگری اوج می‌گرفت. انگار ردیف صندلی‌های فرودگاه امام خمینی شده بود سِن یک گالری در هفته‌ی مد لندن. دست معصوم را گرفتم و روبرویش ایستادیم. یک پایم را عقب بردم و تعظیم کردم. معصوم نگاهم کرد. دامن مانتویش را گرفت و همانطور که ردیف دندانهایش بخاطر خنده معلوم بود، برای پرنسس‌مان ادای احترام کرد.

تقریباً هر ساعت ده هواپیما از فرودگاه امام خمینی بر می‌خیزند. فرودگاه تقریباً به تمام کشورهای جهان پرواز مستقیم دارد. هواپیماها به اندازه چند هزار پا اوج می‌گیرند. وقتی هواپیمای ماهور اوج می‌گرفت ما باید توی ون قرمزمان به سمت تهران برمی‌گشتیم. توی ارتفاع رنگ‌ها تشخیص داده نمی‌شوند. برای همین بعید است از پنجره‌ی کوچک هواپیما ما را ببیند. ما ده ساعت بعد به اسفراین می‌رسیدیم. ماهور هم ابتدا به دبی می‌رفت و از آنجا مستقیم به لیون فرانسه پرواز می‌کرد. ما می‌توانستیم برگردیم به خانه. شمعدانی‌ها را آب بدهیم. ون را بفروشیم و دلار کنیم برای ماهور.

توسط |2019-06-10T23:49:52+04:30ژوئن 10th, 2019|داستان کوتاه|0 نظر

درباره نویسنده :

DastanoSafar

پیام بگذارید